close
تبلیغات در اینترنت
ملاقات با امام زمان سید حسین ابطحی 8

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

تبلیغات Left

    جایگاه تبلیغات دوستان
    رایگان

قرآن آنلاین

    قرآن آنلاین
    http://s1.picofile.com/shiat/giv.gif

    اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

تصویر تصادفی

موضوعات

  • تصاویر
  • میلاد 10
  • شهادت 3
  • بکگراند ها 26
  • فایل های صوتی
  • میلاد 0
  • شهادت 3
  • سخنرانی ها 19
  • شناخت امام زمان 3
  • دعا 9
  • فایل های تصویری
  • میلاد 1
  • شهادت 1
  • سخنرانی ها 10
  • شناخت امام زمان 5
  • دعا 6
  • کتاب ها
  • فایل های PDF 4
  • فایل های Word 61
  • معرفی کتب معتبر 12
  • فایل های Power point 0
  • دست نوشته
  • عکس 31
  • متن 62
  • پیامک 4
  • قرآن کریم
  • صوتی و تصویری 0
  • ترجمه ی گویا 0
  • آموزش 0
  • کتاب و نرم افزار 0
  • کلیپ و مستند
  • خداوند یکتا 0
  • اهل بیت(ع) 0
  • حضرت محمد (ص) 0
  • امیر المومنین (ع) 1
  • حضرت فاطمه زهرا (س) 0
  • امام حسن مجتبی (ع) 0
  • امام حسین (ع) 1
  • امام زین العابدین (ع) 0
  • امام محمد باقر (ع) 0
  • امام جعفر صادق (ع) 0
  • امام موسی کاظم (ع) 0
  • امام رضا (ع) 0
  • امام محمد تقی (ع) 0
  • امام هادی (ع) 0
  • امام حسن عسکری (ع) 0
  • امام زمان (عج) 0
  • بستگان 0
  • حضرت خدیجه (س) 0
  • حضرت ابالفضل (ع) 0
  • حضرت زینب (س) 0
  • حضرت معصومه (س) 0
  • حضرت ام البنین (س) 0
  • حضرت رقیه (س) 0
  • حضرت سکینه (س) 0
  • حضرت عبدالعظیم (ع) 0
  • حضرت علی اصغر (ع) 0
  • حضرت علی اکبر (ع) 0
  • حضرت مسلم (ع) 0
  • امام زادگان 0
  • سایرین 0
  • پیامبران 0
  • شخصیتها 1
  • امام خمینی(ره) 0
  • امام خامنه ای(مد ظله) 1
  • شهدا و دفاع مقدس 0
  • دفاع مقدس 0
  • روایت گری 0
  • شهدای گمنام 0
  • مداحی و سرود 0
  • راهیان نور 0
  • شهدای تفحص 0
  • آزادگان 0
  • جانبازان 0
  • بستگان شهدا 0
  • وصیت نامه 0
  • قطعنامه 598 0
  • متفرقه 0
  • شهدای شاخص 0
  • شهید ابراهیم هادی 0
  • شهید آوینی 0
  • شهید بابایی 0
  • شهید باقری 0
  • شهید باکری 0
  • شهید بروجردی 0
  • شهید برونسی 0
  • شهید بصیر 0
  • شهید بقایی 0
  • شهید بهنام محمدی 0
  • شهید تندگویان 0
  • شهید تهرانی مقدم 0
  • شهید جهان آرا 0
  • شهید خرازی 0
  • شهید دقایقی 0
  • شهید دوران 0
  • شهید رجب بیگی 0
  • شهید ردانی پور 0
  • شهید زنگی آبادی 0
  • شهید زین الدین 0
  • شهید شوشتری 0
  • شهید شیرودی 0
  • شهید صیاد شیرازی 0
  • شهید عزیز اللهی 0
  • شهید علم الهدی 0
  • شهید علمدار 0
  • شهید علی هاشمی 0
  • شهید متوسلیان 0
  • شهید مجتبی هاشمی 0
  • شهید همت 0
  • شهید وزوایی 0
  • شهید پیچک 0
  • شهید چمران 0
  • شهید کاظمی 0
  • شهید کاوه 0
  • شهید کشوری 0
  • شهید کلاهدوز 0
  • سایر شهدا 0
  • آخرالزمان
  • حجاب و عفاف
  • ره یافتگان
  • فضیلت ماه های قمری
  • اجتماعی
  • سخنرانی
  • آیت الله بها الدینی 1
  • آیت الله بهجت (ره) 2
  • آیت الله تحریری 0
  • آیت الله جوادی آملی 1
  • آیت الله حسینی قزوینی 0
  • آیت الله حق شناس 0
  • آیت الله سبحانی 0
  • آیت الله سید احمد خاتمی 0
  • آیت الله شهید بهشتی 0
  • آیت الله شهید دستغیب 0
  • آیت الله شهید مطهری 0
  • آیت الله صدیقی 0
  • آیت الله صمدی آملی 0
  • آیت الله فاطمی نیا 0
  • آیت الله فلسفی 0
  • آیت الله مجتهدی 0
  • آیت الله مروجی طبسی 0
  • آیت الله مظاهری 0
  • آیت الله مکارم شیرازی 0
  • آیت الله ناصری 1
  • آیت الله وحید خراسانی 0
  • استاد آقا میری 0
  • استاد آهنگران 0
  • استاد انجوی نژاد 0
  • استاد انصاریان 0
  • استاد دارستانی 0
  • استاد دهنوی 0
  • استاد رائفی پور 0
  • استاد راشد یزدی 0
  • استاد رسایی 0
  • استاد رفیعی 0
  • استاد شجاعی 0
  • استاد شفیعی سروستانی 0
  • استاد طاهر زاده 0
  • استاد عالی 0
  • استاد غفاری 0
  • استاد فرحزاد 0
  • استاد قرائتی 0
  • استاد ماندگاری 0
  • ادعیه و زیارات
  • اذان 0
  • دعا 0
  • زیارت 0
  • مناجات 0
  • نرم افزار
  • جاوا 1
  • آندرویید 1
  • ویندوز 0
  • OSI 0
  • آمارگیر

    • :: آمار مطالب
    • کل مطالب : 112
    • کل نظرات : 12
    • :: آمار کاربران
    • افراد آنلاين : 1
    • تعداد اعضا : 50
    • :: آمار بازديد
    • بازديد امروز : 88
    • بازديد ديروز : 55
    • بازديد کننده امروز : 27
    • بازديد کننده ديروز : 25
    • گوگل امروز : 0
    • گوگل ديروز: 0
    • بازديد هفته : 143
    • بازديد ماه : 143
    • بازديد سال : 143
    • بازديد کلي : 47,678
    • :: اطلاعات شما
    • آي پي : 54.224.133.152
    • مرورگر :
    • سيستم عامل :

    اعلانات وب مستر

    ارتباط با امام زمان (عج)

    آیت الله بهجت

    كجا رفتند كسانی كه با صاحب الزمان ارتباط داشتند؟ ما خود را بیچاره كرده ‎ایم كه قطع ارتباط نموده ‎ایم و گویا هیچ نداریم. آیا آن ها از ما فقیرتر بودند؟ اگر بفرمائید به آن حضرت دسترسی نداریم؟ جواب شما این است كه چرا به انجام واجبات و ترك محرّمات ملتزم نیستید، و او به همین از ما راضی است زیرا پرهیزگارترین مردم كسی است كه از كارهای حرام بپرهیزد. ترك واجبات و ارتكاب محرّمات، حجاب و نقاب دیدار ما از آن حضرت است.(1)

     

    سیره عملی بزرگان در ارتباط و انس با امام زمان (عج)

    علّامه سید مهدی بحرالعلوم(ره): این بزرگوار یكی از مشتاقان و ارادتمندان حقیقی حضرت ولی عصر(ع) بوده ‎اند، كه پیوسته متوسّل به آن حضرت می شدند.

    ایشان در زمان تحصیل با میرزای قمی (ره) همدرس بودند و مرحوم میرزا می گوید: چون استعدادش زیاد نبود من غالباً درس ها را برای ایشان تقریر می كردم. بعد از اینكه من به ایران آمدم و چندسالی گذشت بار دیگر به زیارت عتبات عالیات موفّق شدم. در این زمان سید بحرالعلوم اشتهار علمی زیادی پیدا كرده بود و وقتی با ایشان ملاقات كردم، ایشان را دریای موّاجی از علم دیدم. وقتی سّر قضیه را از ایشان جویا شدم، در خلوت اینگونه برایم تعریف كردند:

    «شبی به مسجد كوفه رفته بودم، دیدم آقایم حضرت ولی عصر(ع) مشغول عبادت است ایستادم و سلام كردم. جوابم را مرحمت فرمودند و دستور دادند پیش بروم. من كمی جلو رفتم ولی ادب كردم و جلوتر نرفتم. فرمودند: جلوتر بیا، پس چند قدمی جلوتر رفتم باز هم فرمودند: جلوتر بیا. و من نزدیك شدم تا آنكه او آغوش مهر گشود و مرا در بغل گرفت و به سینه مباركش چسبانید. در آن هنگام آنچه را خداوند متعال می خواست كه به قلب و سینه من سرازیر شود، سرازیر شد.»[2]

    البته در موارد دیگری نیز عنایات حضرت (ع) شامل حال ایشان گردیده و موفق به زیارت حضرت شده ‎اند، كه ما به ذكر همین مورد اكتفاء می كنیم.[3]

     

    صدوق

    شیخ صدوق(ره):

    شیخ طوسی و دیگران روایت كرده ‎اند كه: علی بن بابویه (ره) كه پدر شیخ صدوق (ره) و از علماء بود، عریضه ای خدمت حضرت ولی عصر (عج) نوشت و در آن از حضرت خواهش كرده بود كه دعا كنند خداوند فرزندی به ایشان عطا نماید. و این عریضه را توسط حسین بن روح (ره) ـ نائب خاص حضرت ـ خدمت آن وجود مقدس فرستاد. جواب آن را حضرت اینگونه مرقوم فرمودند: «برای تو دعا كردیم و خداوند به زودی دو فرزند نیكو كرامت فرماید». خداوند دو فرزند به نامهای «محمّد و حسین» به ایشان عنایت كرد كه«محمّد» معروف به شیخ صدوق و صاحب كتابهای بسیاری از جمله «من لا یحضره الفقیه» است. و «حسین» نیز بسیاری از فضلاء و محدثین از نسل ایشان بوجود آمده ‎اند. و شیخ صدوق پیوسته افتخار می كرد كه من به دعای حضرت مهدی (عج) متولد شده ‎ام.[4]

     

    وضعیت‏حوزه‏های علمیه در زمان فقیه محقق مقدس اردبیلی(1)

    مرحوم مقدس اردبیلی(ره):

    سید میر علّام تفرشی از شاگردان ایشان می گوید: شبی در تاریكی استادم را دیدم كه به سمت حرم امیرمؤمنان (ع) آمدند در به روی ایشان باز شد، داخل رفتند و صدای مكالمه ‎ای را می شنیدم. بعد دوباره در باز شد بیرون آمدند و به سمت مسجد كوفه رفتند. من نیز ایشان را دنبال كردم.در آنجا نیز وارد محراب امیرالمومنین(ع) شدند و من صدای مكالمة مبهمی را شنیدم. در برگشت به سمت نجف ایشان متوجه من شدند. من ایشان را به امیرمؤمنان(ع) قسم دادم كه قضیه امشب چه بود. ایشان بعد از اینكه از من قول گرفت: این قضیه را تا آخر عمرشان برای كسی نگویم، فرمودند: بعضی مسائل مشكل برایم پیش آمده بود كه در حّل آنها متحیّر بودم. از این رو متوسّل به امیر مؤمنان شدم، ایشان مرا به فرزندشان حضرت مهدی (ع) كه امام زمان ماست ارجاع دادند و فرمودند: ایشان در مسجد كوفه ‎اند. به آنجا آمدم سؤال ها را جواب گرفتم و اكنون به نجف بر می گردم.[5]

     

    میرزای شیرازی

    آیة الله میرزای شیرازی (ره):

    در زمانی كه استعمار انگلیس امتیاز انحصاری كشت و فروش توتون و تنباكو را در ایران بدست گرفت و قصد نفوذ و استعمار كشور را داشت، علماء در صدد مقابله بر آمدند. آیة الله سید محمد فشاركی نزد استادشان میرزای شیرازی بزرگ آمده و طی صحبت صریحی از ایشان می خواهند، بر علیه استعمار انگلیس قیام كرده و موضع شدیدی اتّخاذ نماید. حضرت آیة الله العظمی میرزای شیرازی نظری به ایشان افكنده می فرماید: «مدّتهاست كه در فكر آن بودم ودر این مدّت، جهات مختلف این فتوی را بررسی كردم تا اینكه دیروز به نتیجة نهائی رسیدم و امروز به سرداب مقدّس رفتم تا از مولایم امام زمان (ع) اجازة حكم بگیرم و آقا نیز اجازه فرمودند و قبل از آمدن شما حكم را نوشتم». و اینگونه بود كه ایشان حكم الهی خود را به این مضمون صادر كردند.«الیوم استعمال توتون و تنباكو بأیّ نحوكان، در حكم محاربة با امام زمان ـ سلام الله علیه ـ است.»وطومار استعمار را در كشور ایران با عنایت حضرت ولی عصر (عج) در آن زمان در هم پیچیدند.[6]

     

    سید ابوالحسن اصفهانی

     

    آیة الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی(ره): آیة الله بهجت (حفظه الله) فرمودند: «آقا سید ابوالحسن اصفهانی(ره) برای یكی از علماء سنّی مجلس فاتحه اقامه كرد. شخصی به ایشان اعتراض می‎كند كه چرا از سهم امام (ع) اینگونه مجالس را برگذار می كنید. ایشان به شخص معترض ورقة سبزی را نشان داده بود كه بنابر نقل، به خطّ و امضای حضرت غایب ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) بود و ایشان هم یقین كرده بود كه ورقه از جانب حضرت است كه به مرحوم سید اجازه داده بود كه: «سهم امام را در آنچه موجب اعتلای مذهب حق است صرف نماید.»[7]

     

     

     

    آیت اللہ العظمی مرعشی نجفی

    حضرت آیة الله العظمی مرعشی نجفی (ره):

    بنابر آنچه در زندگینامة معظّم‎له ذكر شده، ایشان سه مرتبه موفق به تشرّف به خدمت حضرت شدند، كه ما در اینجا یك مورد را به طور اختصار ذكر می كنیم: «در ایّام تحصیل علوم دینی و فقه اهل بیت (ع) در نجف اشرف شوق زیاد جهت دیدار جمال مولایمان بقیة‎الله الاعظم (عج) داشتم. با خود عهد كردم كه چهل شب چهار‎شنبه پیاده به مسجد سهله بروم؛ به این نیّت كه جمال آقا صاحب الامر (علیه السلام) را زیارت و به این فوز بزرگ نائل شوم. تا 35 یا 36 شب چهارشنبه ادامه دادم، تصادفاً این شب، رفتنم از نجف به تأخیر افتاد و هوا ابری و بارانی بود. نزدیك مسجد سهله خندقی بود. هنگامی كه به آنجا رسیدم بر اثر تاریكی شب وحشت و ترس وجودِ مرا فرا گرفت... ناگهان صدای پائی از دنبال سر شنیدم كه بیشتر ترسیدم. برگشتم به عقب، سیّد عربی را با لباس اهل بادیه دیدم. نزدیك آمد و با صدای فصیح گفت: «ای سید، سلام علیكم» ترس و وحشت به كلی از وجودم رفت و تعجب آور بود كه در این تاریكی ایشان چگونه متوجّه سیادت من شد. به هر حال سخن گفته و می رفتیم. از من سؤال كرد: قصد كجا داری؟گفتم مسجد سهله. گفت: به چه جهت؟ گفتم: به قصد تشّرف زیارت ولی عصر (ع) مقداری كه رفتیم به مسجد زیدبن صوحان رسیدیم، داخل شده و نماز خواندیم و بعد از دعائی كه سیّد خواند كه كأن دیوار و سنگها با او دعا می خواندند انقلاب عجیبی در خودم احساس كردم كه از وصف آن عاجزم. بعد سیّد فرمود: تو گرسنه‎ ای و سه قرص نان و سه خیار سبز تازه در سفره داشت كه باهم خوردیم و من به این معنی منتقل نشدم كه در وسط زمستان خیار تازه از كجا آمده سپس داخل مسجد سهله شده ایشان اعمال مقامات را انجام دادند ومن هم تبعیت كردم و نماز مغرب و عشاء را هم به ایشان اقتدا نمودم... بعد به ایشان گفتم: چای و قهوه و یا دخانیات میل دارید؟ فرمودند: اینها از فضول زندگی است و ما از این فضولات دوریم»... بعد صحبتهائی بین آن بزرگوار و آقای مرعشی رّد و بدل می شود و آقا سفارشاتی به ایشان می كنند از جمله تأكید بر خواندن زیارت عاشوراء و قرائت قرآن. سپس آقای مرعشی به جهت حاجتی از مسجد بیرون رفته و به ذهنشان خطور میكند كه این بزرگوار كیستند؟ برمی گردد و دیگر آقارا نمی بیند و یقین می كند كه حجةبن ‎الحسن المهدی (ع) بوده ‎اند.»[8]

    یكی دیگر از تشرفات ایشان در سامرّاء[9] در سرداب مقدّس بعد از اینكه چند شب در آنجا بیتوته كرده و به حضرت متوسل می شوند، رخ می دهد و تشرف دیگر در مسیر رفتن به امامزاده سید محمد (ع) حاصل می گردد.[10]

     

    آیت الله سید علی قاضی طباطبایی

    حضرت آیة الله قاضی(ره):

    آقا سیّد هاشم حدّاد فرموده اند: «حضرت آقا ]آیة الله قاضی[ خیلی در گفتارشان و در قیام و قعودشان و به طور كلی در مواقع تغییر از حالتی به حالت دیگر خصوص كلمة «یا صاحب الزمان» را بر زبان جاری می‎كردند. یك روز یك نفر از ایشان پرسید: آیا شما خدمت حضرت ولیّ عصر ارواحنافداه مشرّف شده ‎اید؟

    فرمودند: كور است هر چشمی كه صبح از خواب بیدار شود ودر اوّلین نظر نگاهش به امام زمان (عج)نیفتد.»[11]

    ادأب و عادت ایشان در تربیت شاگردان بر این بوده كه در ابتدا احادیث مربوط به غیبت و ظهور ولی عصر (عج) را برای آنها تدریس می ‎فرمودند.[12]

    مرحوم علامه طباطبائی نقل كرده ‎اند كه: «مرحوم قاضی می‎فرمود، در روایت است وقتی حضرت قائم ظهور می‎كند و یاران ایشان گِرد او جمع می شوند حضرت به آنها مطلبی می گوید كه همه گرد عالم متفرّق می شوند و چون دارای طّی ‎الارض هستند همه جا را تفحص كرده، درمی یابند كه غیر از ایشان كسی دارای ولایت مطلقة الهیه نیست، به مكه بر می گردند و با ایشان بیعت میكنند. آنگاه ایشان فرمودند: آن كلمه ای راكه حضرت به یاران خویش می گوید و متفرق می شوند من می‎دانم كه چیست.» و این سخن بلندی است كه مرحوم قاضی (ره) فرمودند.[13]

     

    توسّل به حضرت مهدی (عج)جهت شهریة طلاب: بارها پیش آمده، كه وجوهات به جهت شهریة طلاب به دست مراجع نرسیده وآن بزرگواران و یا نمایندة آنها با توسّل به محضر ولی عصر (ع) به طور معجزه آسا، پول مورد نیاز را دریافت كرده ‎اند. از جمله اینكه موقعی چند ماه شهریة طلاب نمی‎رسد و پولی در اختیار حاج شیخ عبدالكریم حائری (ره) نبوده و متوسّل به ولی عصر (عج) می شوند بعد از ظهری، آقای گلپایگانی در خواب می شنوند كه منادی ندا می كند: به آشیخ عبدالكریم ‎بگویند كه از گریه ‎های امام زمان (ع) وجوه متوجه قم شد. بعد كه به حاج شیخ میگویند، ایشان می فرماید: یك نفر آمده و تقبّل كرده هرماه شهریة طلاب را بدهد.[14] در قضیة دیگر حضرت آیة الله گلپایگانی فرموده بودند: در زمان حاج شیخ عبدالكریم ، طلبه‎ ها از مقسّم شهریة ایشان آشیخ محمّد تقی بافقی درخواست عبای زمستانی می كنند. او با حاج شیخ در میان می گذارد، حاج شیخ می فرماید: از كجا بیاورم. بالاخره آقای بافقی می گوید من به جمكران می روم و از امام زمان می‎گیرم. شب جمعه‎ ای به جمكران رفته متوسّل به حضرت می‎شوند و فردا خدمت حاج شیخ آمده می‎گوید: آقا وعده دادند چهارصد عبا به تعداد طلاب مرحمت نمایند. و روز شنبه یكی از تجاّر چهار‎صد عبا می‎آورد و بین طلاب تقسیم می‎گردد.[15]

     

    حضرت آیت الله سید رضا بهاءالدینی

    حضرت آیة الله العظمی بهاءالدینی (ره):

    حجةالاسلام حیدری كاشانی در كتاب سیری در آفاق اینگونه نقل كرده ‎اند: «آنچه خود از دو لب مبارك حضرت آیة الله بهاءالدینی(ره) شنیدم، این بود كه فرمودند: ‌مدّت شصت سال بود كه ما آرزوی زیارت حضرت را داشتیم یك روز در حال نقاهت و كسالت در این اطاق خوابیده بودم یك مرتبه آقا از در اطاق دیگر وارد شد.سلام محكمی به من كرد آن‎چنان سلامی كه در مدت شصت سال كسی چنین سلامی به ما نكرده بود . و آن قدر گیج شدیم كه نفهمیدیم جواب سلام را دادیم یا نه. آقا تبسّمی كرد و احوالپرسی و از آن در خارج شد.»[16]

    یكی دیگر از شاگردان ایشان می گوید: «‌مدّتی بود آقا در قنوت نماز‎ها تغییر رویه داده و به جای دعاهای مرسوم، دعای فرج حضرت ولی عصر (عج) «اللّهم كن لولیّك الحجة بن الحسن(ع)...» را می خواندند . وقتی در فرصت مناسبی علت را از ایشان جویا شدیم، فرمودند: «‌حضرت پیغام دادند در قنوت به‎ من دعا كنید.» [17]

    این بود چند نمونه از ارتباط سربازان حضرت ولی عصر (عج) با مولای خویش و توجه و عنایت آن وجود مقدّس به عاشقان حقیقی خود، به امید اینكه ما نیز مورد عنایات و توجهات خاص آن حضرت قرار بگیریم ان شاء الله.

     

    نویسنده: مهدی رحیمی با تلخیص

    تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان


    پی نوشت ها:

    [1] در محضر آیت الله العظمی بهجت (حفظه الله) ـ ص361 ، محمد حسین رخشاد؛ مؤسسه فرهنگی سماء

    [2] . نجم الثاقب ـ ص473 (باتلخیص)، میرزا حسین نوری (ره)، انتشارات آستان مقدس صاحب الزمان (عج)

    [3] . همان/ صفحات 474 /478

    [4] . عنایات حضرت مهدی (ع) به علماء و طلاب ، ص263 ، محمد رضا باقی اصفهانی

    [5] . نجم الثاقب (همان) ص454

    [6] . عنایت حضرت مهدی (ع) به علماء و طلاب ـ ص48

    [7] . در محضر آیة الله العظمی بهجت(حفظه الله) ـ ص281

    [8] . شیفتگان حضرت مهدی (عج) ـ ج 1 ـ ص 130، احمد قاضی زاهدی گلپایگانی، نشر حاذق /قم /ششم /آذر 1376

    [9] . همان / ص139

    [10] همان /ص135

    [11] . اسوة عارفان: (گفته ها و ناگفته ها دربارة مرحوم قاضی(ره)) ص109 ـ صادق حسن زاده، محمودطیار مراغی

    [12] . همان ص172

    [13] . مهر تابان ـ ص226 ـ علامه سید حسین حسینی طهرانی – انتشارات باقرالعلوم / اول / دورة علوم و معارف اسلام (بی تا)

    [14] . شیفتگان حضرت مهدی (عج) ج1 ـ ص125

    [15] . همان ص223

    [16] . سیری در آفاق ـ(زندگینامة حضرت آیة الله العظمی بهاالدینی (ره)) ـ ص375ـ حسین حیدری كاشانی

    [17] . حاج آقا رضا بهاء الدینی، آیت بصیرت / ص107 ، سید حسن شفیعی، چاپ قدس، اول / 1375

     

    آخرین ارسالی های انجمن

    ملاقات با امام زمان

    جلد هشتم

    سيد حسن ابطحى

     

    ملاقات با امام زمان

    سيد حسن ابطحى

    - ۸ -


    ملاقات با امام زمان (35)

    حاجى نورى رحمة اللّه مى گويد:

    شيخ محمّد طاهر نجفى که مرد صالح ومتقّى است وخادم مسجد کوفه بوده وبا عيالش سالها همانجا زندگى مى کرده ومن خودم مدتهاست که او را به تقوى وديانت مى شناسم مى گفت:

    يکى از علماء با تقوا که مدتها در مسجد کوفه معتکف بود وتقوى وديانت شيخ محمّد طاهر را مى ستود مى فرمود:

    در سال گذشته به مسجد کوفه رفتم واحوال او را پرسيدم، قضيّه اى براى من نقل کرد وآن اين بود که در چند سال قبل به واسطه نزاعى که بين دو قبيله در نجف اشرف اتفاق افتاده بود، زوّار واهل علم به مسجد کوفه مشرّف نمى شدند لذا امر معاش بر من سخت شده بود زيرا درآمد من تنها از اين طريق بود وعيالاتم زياد بودند، وحتّى بعضى از ايتام کوفه را من تکفّل مى کردم.

    بالاخره شب جمعه اى بود، که هيچ قوت وپول وغذا نداشتم واطفالم از گرسنگى ناله مى کردند، خيلى دلتنگ شدم رو به قلبه در محلّى که بين محلّ سفينه که معروف به تنور است وبين دکّة القضاء نشستم وشکايت حال خودم را به خداى تعالى نمودم.

    وضمنا عرض کردم، که خدايا، به اين حالت راضى هستم ولى چه کنم؟ که در عين حال جمال مقدس مولايم حضرت صاحب الامر (عليه السّلام) را نمى بينم.

    اگر اين عنايت را به من بکنى ومرا موفّق به زيارت آن حضرت بنمائى! از تو چيز ديگرى نمى خواهم وبه اين فقر ودستتنگى صبر مى کنم.

    ناگاه بى اختيار سر پا ايستادم وديدم، به دستم سجاده سفيدى است ودست ديگرم در دست جوان جليل القدرى است که آثار عظمت وجلال وهيبت از او ظاهر بود.

    لباس نفيسى مايل به سياه دربرداشت، که من گمان کردم، او يکى از سلاطين است.

    ولى بعد ديدم، عمّامه اى سبز دارد وپهلوى او شخصى ايستاده که لباس؟ سفيد دربرداشت.

    بالاخره سه نفرى به طرف دکّة القضاء نزديک محراب رفتيم، وقتى به آنجا رسيديم، آن کسى که دستش در دست من بود فرمود:

    يا طاهر اِفرشِ السَجّادَه يعنى:

    اى طاهر سجاده را بيانداز من سجاده را انداختم، ديدم آن سجاده فوق العاده سفيد ودرخشندگى دارد، ولى نفهميدم جنس آن سجاده از چيست.

    ولى من سجاده را رو به قبله انداختم، آن آقا روى آن سجاده ايستاد وتکبير گفت ومشغول نماز شد ودائما نور وعظمت او در نظرم افزوده مى شد، کم کم به قدرى نورش زياد شد، که ديگر ممکن نبود به صورتش نگاه کنم.

    وآن شخص ديگر که با او بود، پشت سرش به فاصله چهار وجب نماز مى خواند.

    من روبروى آنها ايستاده بودم، وفکر مى کردم ودر دلم افتاد که اين آقا کيست؟ وقتى از نماز فارغ شدند، آن شخصيّت را که پشت سر آن اولى نماز مى خواند، ديگر نديدم ولى آن آقا را ديدم که ناگهان بر بالاى کرسى مرتفعى که چهار ذرع ارتفاع داشت وسقفى هم بر او بود نشسته وبه قدرى آن کرسى وخود وجود مقدّسش نورانى است که چشم را خيره مى کرد.

    سپس به من فرمود:

    اى طاهر مرا از کدام يک از سلاطين گمان کرده اى؟! گفتم:

    اى مولاى من! شما سلطان سلاطين وسيّد عالمى وشما از اينها نيستيد.

    فرمود:

    اى طاهر به مقصد خود (که زيارت صاحب الزّمان (عليه السّلام) باشد) رسيدى حالا بگو چه مى خواهى آيا ما شما را هر روز حمايت ورعايت نمى کنيم؟ احوال واعمال شما را هر روز به ما عرضه مى دارند.

    وبالاخره به من وعده فرمود:

    که وضعم خوب خواهد شد واز آن تنگ دستى نجات پيدا مى کنم.

    در اين بين، شخصى که من او را مى شناختم واسمش را مى دانستم واو آدم معصيت کارى بود، از طرف صحن حضرت مسلم وارد مسجد کوفه شد.

    ناگهان ديدم، آثار غضب در سيماى آن وجود مقدّس ظاهر شد وروى مبارکش را به طرف آن مرد کرد وفرمود:

    اى... کجا فرار مى کنى! مگر زمين مال ما نيست، مگر آسمان از ما نيست در زمين وآسمان احکام ودستورات ما بايد اجراء شود وتو چاره اى جز آنکه زيردست ما باشى ندارى!.

    سپس رو به من کرد وتبسمى فرمود وگفت:

    اى طاهر به حاجتت رسيدى ديگر چه مى خواهى؟ امّا من به قدرى تحت تاءثير جلال وعظمت وهيبت او قرار گرفته بودم، که نمى توانستم حرف بزنم.

    باز دو مرتبه آن حضرت همين کلام را تکرار فرمود.

    باز هم من نتوانستم چيزى بگويم وسؤالى از او بکنم وبه قدرى خوشحال بودم، که به وصف نمى آيد در اين موقع با کمتر از يک چشم برهم زدن خود را تنها در ميان مسجد ديدم وديگر اثرى از او نبود وقتى به طرف مشرق نگاه کردم، ديدم صبح طالع شده است.

    شيخ طاهر مى گفت:

    از آن تاريخ تا به حال به حمد اللّه به قدرى در وسعت زرق قرار گرفته ام که ديگر بى پولى وسختى به هيچ وجه نديده ام.

    ملاقات با امام زمان (36)

    عالم بزرگوار صاحب کتاب وسائل الشيعه وچند کتاب علمى ديگر مرحوم شيخ حر عاملى در کتاب اثبات الهداة مى نويسد:

    من در زمان کودکى که ده سال داشتم، مبتلا به مرض سختى شدم که همه از درمانم عاجز ماندند، اقوامم دور بسترم جمع شده بودند وبراى از بين رفتن من گريه مى کردند ويقين داشتند که من مى ميرم.

    در آن شب پيغمبراکرم ودوازده امام (عليهم السّلام) را ديدم که دور من ايستاده اند.

    به آنها سلام کردم وبا يک يک آنها مصافحه نمودم وبين من وامام صادق (عليه السّلام) سخنى مذاکره شد، که در خاطرم نماند ولى يادم هست، که آن حضرت در حق من دعاء کردند ووقتى با حضرت ولى عصر ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء مصافحه مى کردم، گريستم وگفتم اى آقا ومولاى من مى ترسم که با اين کسالت ومرض بميرم وموفّق به تحصيل علم وعمل به آن نشوم.

    فرمود:

    نترس در اين مرض نخواهى مرد خدا تو را شفا مى دهد وعمر طولانى مى کنى، آنگاه ظرف آبى که در دست مبارکش بود به من داد، من از آن آب آشاميدم وفورا شفا يافتم وآن مرض به کلّى از من برطرف شد، خويشاوندان واقاربم تعجّب کردند وهمه متحيّر بودند، تا آنکه پس از چند روز آنها را از اين قضيّه اطلاع دادم.

    ملاقات با امام زمان (37)

    مرحوم حاجى نورى در کتاب نجم الثّاقب مى گويد:

    عالم جليل وحبر نبيل، مجمع فضائل وفواضل شيخ على رشتى که عالم با تقوى وزاهد وداراى علوم زيادى بود، با بصيرت وخيرت وشاگرد مرحوم شيخ مرتضى انصارى اعلى اللّه مقامه وسيّد استاد اعظم بود ومن در سفر وحضر با او بودم وکمتر کسى را مانند او در فضل واخلاق وتقوى مثل او ديدم، نقل کرد که:

    يک زمانى از زيارت حضرت ابى عبد اللّه الحسين (عليه السّلام) از راه آب فرات به طرف نجف برگشتم، در کشتى کوچکى که بين کربلا وطويرج با مسافر مى رفت نشستم، مسافرين آن کشتى همه اهل حلّه بودند، همه مشغول لهو ولعب ومزاح وخنده بودند، فقط يک نفر در ميان آنها خيلى با وقار وسنگين نشسته بود وبا آنها در مزاح ولهو ولعب مشغول نمى شد وگاهى آن جمعيّت با او در مذهبش سر به سر مى گذاشتند وبه او طعن مى زدند واو را اذيّت مى کردند ودر عين حال در غذا وطعام با او شريک وهم خرج بودند، من زياد تعجّب مى کردم ولى در کشتى نمى توانستم، از او چيزى سؤال کنم، بالاخره به جائى رسيديم که عمق آب کم بود وچون کشتى سنگين بود وممکن بود به گِل بنشيند، ما را از کشتى پياده کردند، در کنار فرات راه مى رفتيم، من از آن مرد با وقار پرسيدم، چرا شما با آنها اينطوريد وآنها شما را اينطور اذيّت مى کنند؟ او گفت:

    اينها اقوام منند، اينها همه سنى هستند پدرم هم سنى بود ولى مادرم شيعه بود ومن خودم هم سنى بودم ولى به برکت حضرت ولى عصر ارواحنا فداه به مذهب تشيّع مشرّف شدم.

    گفتم:

    شما چطور شيعه شديد؟ گفت:

    اسم من ياقوت وشغلم روغن فروشى در کنار جسر حلّه بود، چند سال قبل براى خريدن روغن از حلّه با جمعى به قراء وچادرنشينان اطراف حلّه رفتم، تا آنکه چند منزل از حلّه دور شدم، بالاخره آنچه خواستم خريدم وبا جمعى از اهل حلّه برگشتم، در يکى از منازل که استراحت کرده بوديم، من به خواب رفته بودم، وقتى بيدار شدم، ديدم رفقا رفته اند ومن تنها در بيابان مانده ام واتفاقا راه ما تا حلّه راه بى آب وعلفى بود ودرندگان زيادى هم داشت وآبادى هم در آن نزديکى نبود، به هر حال من برخاستم وآنچه داشتم بر مرکبم بار کردم وعقب سر آنها رفتم ولى راه را گم کردم ودر بيابان متحيّر ماندم وکم کم از درندگان وتشنگى که ممکن بود، به سراغم بيايند فوق العاده به وحشت افتادم، به اولياء خدا که آن روز به آنها معتقد بودم، مثل ابابکر وعمر وعثمان ومعاويه وغير هم متوسّل شدم واستغاثه کردم، ولى خبرى نشد يادم آمد، که مادرم به من مى گفت:

    که ما امام زمانى داريم! که زنده است وهر وقت کار بر ما مشکل مى شود ويا راه را گم مى کنيم، او به فريادمان مى رسيد وکنيه اش ابا صالح است. من با خداى تعالى عهد بستم، که اگر او مرا از اين گمراهى نجات بدهد، به دين مادرم که مذهب شيعه است مشرّف مى گردم، بالاخره به آن حضرت استغاثه کردم وفرياد مى زدم، که يا ابا صالح ادرکنى ناگهان ديدم! يک نفر کنار من راه مى رود وبر سرش عمّامه سبزى مانند اينها (اشاره کرد به علفهائى که کنار نهر روئيده بود) است وراه را به من نشان مى دهد ومى گويد:

    به دين مادرت مشرّف شو وفرمود:

    الا ن به قريه اى مى رسى که اهل آنجا همه شيعه اند.

    گفتم:

    اى آقاى من با من نمى آئى تا مرا به اين قريه برسانى فرمود:

    نه زيرا در اطراف دنيا هزارها نفر به من استغاثه مى کنند ومن بايد به فريادشان برسم وآنها را نجات بدهم وفورا از نظرم غائب شد.

    چند قدمى که رفتم به آن قريه رسيدم، با آنکه به قدرى مسافت تا آنجا زياد بود که رفقايم روز بعد به آنجا رسيدند وقتى به حلّه رسيديم، رفتم نزد سيّد فقهاء سيّد مهدى قزوينى ساکن حلّه وقضيّه ام را براى او نقل کردم وشيعه شدم ومعارف تشيّع را از او ياد گرفتم وسپس از او سؤال کردم، که من چه بکنم؟ يک مرتبه ديگر هم خدمت حضرت ولى عصر ارواحنا فداه برسم وآن حضرت را ملاقات کنم؟ فرمود:

    چهل شب جمعه به کربلاء برو وامام حسين (عليه السّلام) را زيارت کن، من اين کار را مشغول شدم وهر شب جمعه از حلّه به کربلا مى رفتم، تا آنکه شب جمعه آخر بود تصادفا ديدم ماءمورين براى ورود به شهر کربلا جواز مى خواهند وآنها اين دفعه سخت گرفته اند ومن هم نه جواز وتذکره داشتم، ونه پولى داشتم، که آن را تهيّه کنم، متحيّر بودم مردم صف کشيده بودند وجنجالى بود هرچه کردم، از يک راهى مخفيانه وارد شهر شوم ممکن نشد، در اين موقع از دور حضرت صاحب الزّمان (عليه السّلام) را در لباس اهل علم ايرانى که عمّامه سفيدى بر سر داشت، داخل شهر کربلاء ديدم، من پشت دروازه بودم، به او استغاثه کردم. از دروازه خارج شد ونزد من تشريف آورد ودست مرا گرفت وداخل دروازه کرد، مثل آن که مرا کسى نديد وقتى داخل شدم وقصد داشتم با او مصاحبت کنم او ناگهان غائب شد وديگر او را نديدم.

    ملاقات با امام زمان (38)

    در کتاب نجم الثّاقب از مرحوم عالم جليل آقاى آخوند ملاّ زين العابدين سلماسى که از شاگردان سيّد بحر العلوم بود نقل شده که گفت:

    روزى در نجف اشرف، سر درس آية اللّه سيّد سند وعالم مسدد، فخر الشّيعه، علاّمه طباطبائى بحر العلوم قدس سره نشسته بودم وتقريبا صد نفر بوديم، که ديدم عالم محقّق مرحوم ميرزاى قمى صاحب قوانين براى زيارت سيّد بحر العلوم وارد شد او از ايران براى زيارت عتبات عاليات به عراق مشرف شده بود وقصد داشت بعد از آن به مکّه معظّمه مشرّف گردد. طلاب وقتى متوجّه اين ملاقات شدند همه متفرق گرديدند جز سه نفر که آنها عالم ومتقى ومجتهد بودند من هم با آنها ماندم وقتى مجلس خلوت شد ميرزاى قمى به سيّد بحر العلوم عرض کرد، شما فايز مرتبه ولادت جسمانى وروحانى از اهل بيت عصمت (عليهم السّلام) هستيد وموفّق به قرب مکانى ظاهرى وباطنى گرديده ايد، من از راه دور آمده ام، به من از آن نعمتهاى بى نهايتى که به دست آورده ايد صدقه اى عنايت بفرمائيد، تا من هم از آن نعمتها بهره مند گردم.

    سيّد بحر العلوم بدون معطلى فرمود:

    من شب گذشته براى نافله شب به مسجد کوفه رفته بودم وتصميم جدى داشتم که صبح اوّل وقت براى مباحثه برگردم ودرس ومباحثه را تعطيل نکنم، صبح وقتى از مسجد بيرون آمدم، ديدم فوق العاده مايلم که به مسجد سهله بروم، ولى خود را منصرف کردم، از ترس اين که مبادى اول وقت به درسم نرسم، لکن شوق لحظه به لحظه زيادتر مى شد، در اين موقع که مردد بودم ناگهان باد وغبار غليظى حرکت کرد ومرا به طرف مسجد سهله حرکت داد، چيزى نگذشت که خود را در مقابل در مسجد سهله ديدم، داخل مسجد شدم زوّارى در آنجا نبودند وتنها يک نفر شخصى جليل (که جان همه به قربانش) مشغول مناجات با قاضى الحاجات بود او آنچنان مناجات مى کرد، که قلب را منقلب وچشم را گريان مى فرمود، حالم متغيّر شد، دلم از جا کنده شد، زانوهايم به لرزه افتاد، اشکم از شنيدن آن کلمات که هرگز مثل آن را نشنيده بودم جارى شد! ومن در کتب ادعيه مثل آن مناجات را نديده بودم، فهميدم که آن مناجات کننده (که جان همه عالم به قربانش) آن کلمات را انشاء مى کند! نه آنکه از ادعيه وارده مى خواند! آنجا ايستادم وآن مناجات را گوش مى دادم واز آنها لذّت مى بردم، تا آنکه مناجاتشان تمام شد، به من متوجّه شد وبه زبان فارسى فرمود:

    مهدى بيا، من چند قدم جلو رفتم وايستادم، باز فرمود:

    جلوتر بيا، باز هم چند قدم ديگر پيش رفتم وايستادم، باز فرمود:

    جلوتر بيا، ادب در اطاعت است من به قدرى جلو رفتم، تا آنکه دست من به دست او ودست او به دست من رسيد وچيزى به من فرمود:

    (در اينجا سيّد بحر العلوم از اين موضوع صرف نظر کرد) ومشغول جواب سؤالى که قبلاً ميرزاى قمى از سيّد بحر العلوم کرده بود شد ووجوهى از مطالب را براى او بيان کرد، مرحوم ميرزاى قمى سؤال کرد که آن کلامى که حضرت فرمودند چه بود؟ فرمود:

    آن از اسرار مکتومه است.

    ملاقات با امام زمان (39)

    علامه نورى در کتاب نجم الثّاقب نقل مى کند:

    که سيّد جعفر پسر سيّد بزرگوار سيّد باقر قزوينى که داراى کرامات بود، گفت:

    من با پدرم به مسجد سهله مى رفتيم، نزديک مسجد سهله که رسيديم، به پدرم گفتم:

    اين حرفها که مردم مى گويند، هر کس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله برود حضرت ولى عصر (عليه السّلام) را مى بيند، معلوم نيست اصلى داشته باشد!.

    پدرم غضبناک شد وگفت:

    چرا اصلى نداشته باشد؟ اگر چيزى را تو نديدى! اصلى ندارد.

    ومرا بسيار سرزنش کرد، به طورى که من از گفته خود پشيمان شدم، در اين موقع وارد مسجد سهله شديم، در مسجد کسى نبود، ولى وقتى پدرم در وسط مسجد ايستاد که نماز استغاثه را بخواند، شخصى از طرف مقام حضرت حجّت (عليه السّلام) نزد او آمد، پدرم به او سلام کرد وبا او مصافحه نمود.

    پدرم به من گفت:

    اين کيست؟ گفتم:

    آيا او حضرت بقيّة اللّه (عليه السّلام) است.!! فرمود:

    پس کيست؟ من از جا حرکت کردم وبه اطراف دنبال او دويدم ولى احدى را در داخل مسجد ودر خارج مسجد نديدم.

    ملاقات با امام زمان (40)

    مرحوم آية اللّه آقاى سيّد ابو الحسن اصفهانى از مراجع معروف زمان ما است.

    او مکرّر خدمت حضرت بقيّة اللّه ارواحنا فداه رسيده که من جمله قضيّه زير است.

    در کتاب گنجينه دانشمندان از علامه متتبع آقاى حاج سيّد محمّد حسن ميرجهانى نقل مى کند که او فرمود:

    يکى از علماء زيدى مذهب، به نام بحر العلوم که در يمن سکونت داشت ومنکر وجود مقدس حضرت ولى عصر ارواحنا فداه بود، به علماء ومراجع آن وقت نامه ها نوشت واز آنها براى اثبات وجود مقدّس آن حضرت دليل مى خواست.

    آنها به او جواب مى دادند، ولى او قانع نمى شد.

    تا آنکه نامه اى براى مرحوم آقاى سيّد ابو الحسن اصفهانى نوشت واز ايشان جواب خواست، مرحوم آقاى آية اللّه اصفهانى در جواب نامه نوشته بودند، که اگر شما به نجف بيائيد پاسخ شما را شفاهى خواهم داد.

    لذا بحر العلوم يمنى با فرزندش سيّد ابراهيم وجمعى از مريدانش به نجف اشرف مشرّف شدند وبحر العلوم به خدمت مرحوم آية اللّه سيّد ابو الحسن اصفهانى رسيد وبه او گفت:

    من طبق دعوت شما به اين مسافرت آمده ام، اميد است جوابى را که وعده فرموده ايد به من بدهيد، تا استفاده کنم.

    مرحوم آية اللّه اصفهانى فرمودند:

    فردا شب به منزل ما بيائيد، تا جواب سؤال شما را بدهم.

    بحر العلوم وپسرش شب بعد به منزل مرحوم سيّد ابو الحسن اصفهانى رفتند، پس از صرف شام ونقل مطالبى درباره وجود مقدّس آن حضرت ورفتن ميهمانان ديگر ومتفرّق شدن آنها وگذشتن نيمى از شب.

    مرحوم آية اللّه اصفهانى به نوکرشان مشهدى حسين فرمودند:

    چراغ را بردار وبه بحر العلوم وفرزندش گفتند برويم تا خود آن حضرت را ببينيم.

    آقاى ميرجهانى فرمودند:

    ما که آنجا حاضر بوديم، خواستيم با آنها برويم، آية اللّه اصفهانى فرمودند:

    شما نيائيد فقط بحر العلوم با پسرش بيايند.

    آنها رفتند ما نفهميديم که به کجا رفتند، ولى فرداى آن روز که من بحر العلوم يمنى وفرزندش را ملاقات کردم واز جريان شب قبل سؤال نمودم او گفت:

    بحمداللّه ما مشرّف به مذهب شما شديم معتقد به وجود مقدّس حضرت ولى عصر (عليه السّلام) گرديديم.

    گفتم:

    چطور؟ فرمود:

    آقاى آية اللّه اصفهانى حضرت ولى عصر (عليه السّلام) را به ما نشان داد.

    پرسيدم:

    چگونه او حضرت بقيّة اللّه را به شما نشان داد.

    گفت:

    وقتى ما از منزل بيرون آمديم، نمى دانستيم به کجا مى رويم، تا آنکه در خدمت آية اللّه اصفهانى به وادى السّلام وارد شديم در وسط وادى السّلام محلّى بود که آن را مقام حضرت ولى عصر (عليه السّلام) مى گفتند.

    آية اللّه اصفهانى وقتى به در مقام رسيد چراغ را از مشهدى حسين گرفت وتنها مرا با خود به داخل مقام برد، در آنجا وضويش را تجديد کرد.

    پسرم به اعمال او مى خنديد، آنگاه چهار رکعت نماز در آن مقام خواند وکلماتى گفت:

    که آن را نفهميديم، ناگهان ديديم، آن فضا روشن شد در! اينجا پسرش مى گفت:

    در اين موقع من بيرون مقام ايستاده بودم، پدرم با مرحوم سيّد ابو الحسن اصفهانى داخل مقام بودند، پس از چند دقيقه صداى پدرم را شنيدم، که صيحه اى زد وغش کرد.

    نزديک رفتم ديدم، آية اللّه اصفهانى شانه هاى پدرم را مى مالد، تا بهوش؟ بيايد وقتى از آنجا برگشتيم پدرم گفت:

    حضرت ولى عصر (عليه السّلام) را ديدم واو مرا مشرّف به مذهب شيعه اثنى عشرى فرمود وبيشتر از اين، خصوصيّات ملاقاتش را نگفت وپس از چند روز به يمن برگشت وچهار هزار نفر از مريدانش را شيعه دوازده امامى کرد.

    ملاقات با امام زمان (41)

    حاجى نورى رحمة اللّه در کتاب نجم الثّاقب مى نويسد:

    عالم جليل وفاضل نبيل، صالح عدل، که کمتر ديده شده براى او نظير وبديل حاجى ملاّ محسن اصفهانى که مجاور کربلا بود ودر امانت وديانت وانسانيّت معروف واز اوثق ائمه جماعت آن بلد شريف است.

    گفت:

    سيّد سند عالم عامل مؤيّد سيّد محمّد قطيفى نقل مى کرد که:

    شبى از شبهاى جمعه با يکى از طلاّب به مسجد کوفه رفتم، ولى در آن زمان رفت وآمد در آن مسجد بسيار خطرناک بود، زيرا دزدهاى فراوانى در آن اطراف بودند ورفت وآمد زوّار هم کم بود.

    وقتى داخل مسجد شديم، در مسجد جز يک طلبه که مشغول دعاء بود کس؟ ديگرى نبود.

    مشغول اعمال آنجا شديم، سپس درِ مسجد را بستيم وپشت در، آن قدر سنگ وکلوخ وآجر ريختيم که مطمئن شديم ديگر کسى نمى تواند، در را باز کند وداخل شود.

    من ورفيقم در محلّى که به دکّة القضاء معروف است رو به قبله نشستيم ومشغول دعاء وعبادت شديم، آن طلبه که مرد صالحى بود، با صورت حزين، نزد باب الفيل نشسته مشغول خواندن دعاءِ کميل بود، هوا بسيار صاف بود، ماه هم کامل بود، نور ماه به فضاى مسجد تابيده بود ومرا فوق العاده مجذوب خود کرده بود.

    ناگهان متوجّه شديم، که بوى عطر عجيبى! فضاى مسجد را پر کرد، عطرى که بهتر از مشک وعنبر بود.

    بعد از آن ديدم، شعاع نورى که نور ماه را هم تحت الشّاع قرار داده، مثل خورشيد! در فضاى مسجد ظاهر شد، آن طلبه که با صداى بلند دعاءِ کميل مى خواند، ساکت شد وبه آن بوى عطر وآن نور متوجّه گرديد، در اين موقع شخصى با جلال وعظمت خاصى از درى که ما آن را بسته بوديم، در لباس اهل حجاز که روى شانه اش سجاده اش افتاده بود وارد مسجد شد.

    او باوقار عجيبى! به طرف مقبره حضرت مسلم (عليه السّلام) رو کرده بود ومى رفت.

    ما بى اختيار مبهوت جمال او بوديم! ودلمان از جا کنده شده بود!.

    وقتى به ما رسيد؛ سلام کرد. رفيقم به قدرى مبهوت شده بود! که قدرت بر جواب سلام را نداشت!.

    ولى من سعى کردم، تا با زحمت جواب سلام او را دادم.

    وقتى از مسجد خارج شد ووارد صحن حضرت مسلم گرديد، ما به حال عادى برگشتيم! وگفتيم:

    اين شخص که بود؟ واز کجا داخل مسجد شد؟ از جا حرکت کرديم وبه طرف صحن حضرت مسلم رفتيم.

    ديديم آن طلبه که آنجا بود، پيراهن خود را پاره کرده! ومثل زن بچه مرده گريه مى کند! از او پرسيديم، چه شده که اينطور گريه مى کنى؟! گفت چهل شب جمعه است، که براى زيارت جمال مقدّس حضرت بقيّة اللّه ارواحنا لتراب مقدمه الفداء، به اين مسجد آمده ام وموفّق به آرزويم نشده ام! تا امشب که ملاحظه کرديد! آن حضرت تشريف آوردند وبالاى سر من ايستادند وفرمودند چه مى کنى؟ من از هيبت وعظمت او زبانم بند آمد، نتوانستم چيزى بگويم تا از من عبور کردند ورفتند.

    وقتى ما برگشتيم وپشت در را ملاحظه کرديم، ديديم سنگها وآجرها همانگونه، که ما پشت در ريخته بوديم، دست نخورده ودربسته است!!

    ملاقات با امام زمان (42)

    در دزفول مردان با شرافت وبا فضيلت زياد بوده اند، که منجمله محمّد على جولاگر دزفولى است.

    او داستانى دارد که در بيست وچهار سال قبل، در دزفول از ثقات دانشمند آن شهر شنيده ام وبعد در کتاب الشّمس الطّالعه وکتاب شرح زندگى شيخ انصارى ديده ام، آنها نقل مى کرده اند:

    آقاى حاج محمّد حسين تبريزى که از تجّار محترم تبريز بوده وفرزندى نداشته وآنچه از وسائل مادّى از قبيل دارو ودوا برايش ممکن بوده استفاده کرده وباز هم داراى فرزندى نشده مى گويد:

    من به نجف اشرف مشرّف شدم وبراى قضاء حاجتم به مسجد سهله رفتم ومتوسّل به امام زمان (عليه السّلام) گرديدم، شب در عالم مکاشفه ديدم، که آقاى بزرگوارى به من فرمودند:

    برو دزفول نزد محمّد على جولاگر (بافنده) تا حاجتت برآورده شود.

    من به دزفول رفتم واز آدرس آن شخص تحقيق کردم، به من او را نشان دادند وقتى او را ديدم، از او خوشم آمد زيرا او مرد فقير روشن ضميرى بود، مغازه کوچکى داشت ومشغول کرباس بافى بود.

    به او سلام کردم، او گفت:

    عليک السّلام آقاى حاج محمّد حسين حاجتت برآورده شد، من از آنکه هم اسم مرا مى دانست وهم گفت:

    حاجتت برآورده شد تعجّب کردم واز او تقاضا نمودم، که شب را خدمتش؟ بمانم.

    گفت:

    مانعى ندارد.

    من وارد دکان کوچک او شدم، موقع مغرب اذان گفت:

    ونماز مغرب وعشاء را با هم خوانديم، مختصرى که از شب گذشت، سفره اى را پهن کرد، مقدارى نان جو در آن سفره بود ومقدارى هم ماست آورد، با هم شام خورديم.

    من واو همانجا خوابيديم، صبح برخاست ونماز صبح را خوانديم ومختصرى تعقيب خواند ودوباره مشغول کرباس بافى خود شد.

    به او گفتم:

    من که خدمت شما رسيده ام دو مقصد داشتم يکى را فرموديد. که برآورده شد ولى دوّمى اين است که شما چه عملى انجام داده ايد، که به اين مقام رسيده ايد؟ امام (عليه السّلام) مرا به شما حواله مى دهد!! از اسم وقلب من اطّلاع داريد!! گفت:

    اى آقا، اين چه سؤالى است که مى کنى؟! حاجتت برآورده شده، راهت را بگير وبرو.

    گفتم:

    من ميهمان شمايم وبايد ميهمان را اکرام کنى، من تقاضايم اين است که شرح حال خودت را برايم بگوئى وبدان تا آن را نگوئى نخواهم رفت.

    گفت:

    من در همين محل مشغول همين کسب بودم، در مقابل اين دکان منزل يک نفر از اعضاء دولت بود، او بسيار مرد ستمگرى بود.

    سربازى از او وخانه اش نگهدارى مى کرد، يک روز آن سرباز نزد من آمد وگفت:

    شما براى خودتان از کجا غذا تهيّه مى کنيد؟ من به او گفتم:

    سالى صد من جو وگندم مى خرم، آرد مى کنم، ونان مى پزم ومى خورم، زن وفرزندى هم ندارم.

    گفت:

    من در اينجا مستحفظم ودوست ندارم، از غذاى اين ظالم که حرام است بخورم، اگر براى تو مانعى ندارد صد من جو هم براى من تهيه کن وروزى دو قرص نان براى من درست کن، متشکر خواهم بود.

    من قبول کردم وهر روز دو عدد نان خود را از من مى گرفت، ومى رفت يک روز که نان را تهيّه کرده بودم ومنتظرش بودم از موعد مقرر گذشت ولى او نيامد.

    رفتم از احوالش جويا شدم.

    گفتند:

    مريض است! به عيادتش رفتم، از او خواستم اجازه دهد، برايش؟ طبيب ببرم.

    گفت:

    لازم نيست من بايد امشب بميرم نصفهاى شب وقتى من مُردم کسى مى آيد وبه تو خبر مرگم را مى دهد، تو بيا اينجا وهر چه به تو دستور دادند عمل کن وبقيّه آرد هم مال تو باشد، من خواستم شب در کنارش بمانم، به من اجازه نداد، من به دکانم آمدم.

    نصفهاى شب متوجّه شدم، که کسى در دکانم را مى زند ومى گويد:

    محمّد على بيا بيرون، من بيرون آمدم، مردى را ديدم که او را نمى شناختم، با هم به مسجد رفتيم ديدم، آن سرباز از دنيا رفته وجنازه اش آنجا است دو نفر کنار جنازه اش ايستاده اند.

    به من گفتند:

    بيا کمک کن، تا جنازه او را به طرف رودخانه ببريم وغسل دهيم.

    بالاخره او را به کنار رودخانه برديم وغسل داديم وکفن کرديم ونماز بر او گذارديم وآورديم کنار مسجد دفن کرديم.

    سپس من به دکان برگشتم.

    چند شب بعد، باز پشت در دکان را زدند، من از دکان بيرون آمدم ديدم، يک نفر آمده ومى گويد:

    آقا تو را مى خواهند با من بيا تا به خدمتش؟ برسيم!.

    من اطاعت کردم وبا او رفتم، به بيابانى رسيديم که فوق العاده روشن بود مثل شبهاى چهاردهم ماه با اينکه آخر ماه بود ومن از اين جهت تعجّب مى کردم.

    پس از چند لحظه، به صحرايى نور (که در شمال دزفول واقع شده) رسيديم، از دور چند نفر را ديدم که دور هم نشسته اند ويک نفر هم خدمت آنها ايستاده است، در ميان آنهائى که نشسته بودند يک نفر خيلى باعظمت بود، من دانستم که او حضرت صاحب الزّمان (عليه السّلام) است ترس وهول عجيبى مرا گرفته بود وبدنم مى لرزيد.

    مردى که دنبال من آمده بود، گفت:

    قدرى جلوتر برو، من جلوتر رفتم وبعد ايستادم.

    آن کسى که خدمت آقايان ايستاده بود، به من گفت جلوتر بيا نترس من باز مقدارى جلوتر رفتم.

    حضرت بقية اللّه (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) به يکى از آن افراد فرمودند:

    منصب سرباز را به خاطر خدمتى که به شيعه ما کرده به او بده.

    عرض کردم من کاسب وبافنده ام چگونه مى توانم سرباز باشم (خيال مى کردم مرا به جاى سرباز مرحوم مى خواهند نگهبان منزل آن مرد کنند).

    آقا تبسمى فرمودند، ما مى خواهيم منسب او را به تو بدهيم، من هم باز حرف خودم را تکرار کردم.

    باز فرمودند:

    ما مى خواهيم مقام سرباز مرحوم را به تو بدهيم نه آنکه مقام سرباز باشى برو وتو به جاى او خواهى بود.

    من تنها برگشتم، ولى در مراجعت هوا خيلى تاريک بود وبحمد الله از آن شب تا به حال دستورات مولايم حضرت صاحب الزّمان (عليه السّلام) به من مى رسد وبا آن حضرت ارتباط دارم که من جمله همين جريان تو بود که به من گفته بودند.

    برچسب ها

    ارسال نظر

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    نظرات ارسال شده

    ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

    تبلیغات Down

    جایگاه تبلیغات دوستان
    رایگان

    تبلیغات Right

    جایگاه تبلیغات دوستان
    رایگان

    تقویم

    دانشنامه مهدویت

    رفقاء

    عنواني براي ياران حضرت مهدي (عج) است که از کوفه خود را هنگام ظهور حضرت قائم (عج) به مکّه رسانده و با آن حضرت بيعت مي کنند و همچون پاره هاي ابر پاييزي به سوي مکّه روانه مي شوند.با توجّه به اينکه 50 نفر از 313 نفر، اهل کوفه هستند و با توجّه به معني رفق و رفاقت که نشانگر صفا و صميميّت و پيوند محکم آنهاست به ويژگي ديگر ياران مخلص، حضرت مهدي (عج) پي مي بريم.

    دریافت کد دانشنامه مهدویت

    آمار وب گذر

    درباره ما

    ☼بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ☼ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

    پیوندهای روزانه

  • ROZBLOG (132)
  • نظرسنجی

    کدام قسمت وب تقویت شود؟