close
تبلیغات در اینترنت
ملاقات با امام زمان سید حسین ابطحی 3

تبلیغات

ما را دنبال کنید

جستجوگر

تبلیغات Left

    جایگاه تبلیغات دوستان
    رایگان

قرآن آنلاین

    قرآن آنلاین
    http://s1.picofile.com/shiat/giv.gif

    اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

تصویر تصادفی

موضوعات

  • تصاویر
  • میلاد 10
  • شهادت 3
  • بکگراند ها 26
  • فایل های صوتی
  • میلاد 0
  • شهادت 3
  • سخنرانی ها 19
  • شناخت امام زمان 3
  • دعا 9
  • فایل های تصویری
  • میلاد 1
  • شهادت 1
  • سخنرانی ها 10
  • شناخت امام زمان 5
  • دعا 6
  • کتاب ها
  • فایل های PDF 4
  • فایل های Word 61
  • معرفی کتب معتبر 12
  • فایل های Power point 0
  • دست نوشته
  • عکس 31
  • متن 62
  • پیامک 4
  • قرآن کریم
  • صوتی و تصویری 0
  • ترجمه ی گویا 0
  • آموزش 0
  • کتاب و نرم افزار 0
  • کلیپ و مستند
  • خداوند یکتا 0
  • اهل بیت(ع) 0
  • حضرت محمد (ص) 0
  • امیر المومنین (ع) 1
  • حضرت فاطمه زهرا (س) 0
  • امام حسن مجتبی (ع) 0
  • امام حسین (ع) 1
  • امام زین العابدین (ع) 0
  • امام محمد باقر (ع) 0
  • امام جعفر صادق (ع) 0
  • امام موسی کاظم (ع) 0
  • امام رضا (ع) 0
  • امام محمد تقی (ع) 0
  • امام هادی (ع) 0
  • امام حسن عسکری (ع) 0
  • امام زمان (عج) 0
  • بستگان 0
  • حضرت خدیجه (س) 0
  • حضرت ابالفضل (ع) 0
  • حضرت زینب (س) 0
  • حضرت معصومه (س) 0
  • حضرت ام البنین (س) 0
  • حضرت رقیه (س) 0
  • حضرت سکینه (س) 0
  • حضرت عبدالعظیم (ع) 0
  • حضرت علی اصغر (ع) 0
  • حضرت علی اکبر (ع) 0
  • حضرت مسلم (ع) 0
  • امام زادگان 0
  • سایرین 0
  • پیامبران 0
  • شخصیتها 1
  • امام خمینی(ره) 0
  • امام خامنه ای(مد ظله) 1
  • شهدا و دفاع مقدس 0
  • دفاع مقدس 0
  • روایت گری 0
  • شهدای گمنام 0
  • مداحی و سرود 0
  • راهیان نور 0
  • شهدای تفحص 0
  • آزادگان 0
  • جانبازان 0
  • بستگان شهدا 0
  • وصیت نامه 0
  • قطعنامه 598 0
  • متفرقه 0
  • شهدای شاخص 0
  • شهید ابراهیم هادی 0
  • شهید آوینی 0
  • شهید بابایی 0
  • شهید باقری 0
  • شهید باکری 0
  • شهید بروجردی 0
  • شهید برونسی 0
  • شهید بصیر 0
  • شهید بقایی 0
  • شهید بهنام محمدی 0
  • شهید تندگویان 0
  • شهید تهرانی مقدم 0
  • شهید جهان آرا 0
  • شهید خرازی 0
  • شهید دقایقی 0
  • شهید دوران 0
  • شهید رجب بیگی 0
  • شهید ردانی پور 0
  • شهید زنگی آبادی 0
  • شهید زین الدین 0
  • شهید شوشتری 0
  • شهید شیرودی 0
  • شهید صیاد شیرازی 0
  • شهید عزیز اللهی 0
  • شهید علم الهدی 0
  • شهید علمدار 0
  • شهید علی هاشمی 0
  • شهید متوسلیان 0
  • شهید مجتبی هاشمی 0
  • شهید همت 0
  • شهید وزوایی 0
  • شهید پیچک 0
  • شهید چمران 0
  • شهید کاظمی 0
  • شهید کاوه 0
  • شهید کشوری 0
  • شهید کلاهدوز 0
  • سایر شهدا 0
  • آخرالزمان
  • حجاب و عفاف
  • ره یافتگان
  • فضیلت ماه های قمری
  • اجتماعی
  • سخنرانی
  • آیت الله بها الدینی 1
  • آیت الله بهجت (ره) 2
  • آیت الله تحریری 0
  • آیت الله جوادی آملی 1
  • آیت الله حسینی قزوینی 0
  • آیت الله حق شناس 0
  • آیت الله سبحانی 0
  • آیت الله سید احمد خاتمی 0
  • آیت الله شهید بهشتی 0
  • آیت الله شهید دستغیب 0
  • آیت الله شهید مطهری 0
  • آیت الله صدیقی 0
  • آیت الله صمدی آملی 0
  • آیت الله فاطمی نیا 0
  • آیت الله فلسفی 0
  • آیت الله مجتهدی 0
  • آیت الله مروجی طبسی 0
  • آیت الله مظاهری 0
  • آیت الله مکارم شیرازی 0
  • آیت الله ناصری 1
  • آیت الله وحید خراسانی 0
  • استاد آقا میری 0
  • استاد آهنگران 0
  • استاد انجوی نژاد 0
  • استاد انصاریان 0
  • استاد دارستانی 0
  • استاد دهنوی 0
  • استاد رائفی پور 0
  • استاد راشد یزدی 0
  • استاد رسایی 0
  • استاد رفیعی 0
  • استاد شجاعی 0
  • استاد شفیعی سروستانی 0
  • استاد طاهر زاده 0
  • استاد عالی 0
  • استاد غفاری 0
  • استاد فرحزاد 0
  • استاد قرائتی 0
  • استاد ماندگاری 0
  • ادعیه و زیارات
  • اذان 0
  • دعا 0
  • زیارت 0
  • مناجات 0
  • نرم افزار
  • جاوا 1
  • آندرویید 1
  • ویندوز 0
  • OSI 0
  • آمارگیر

    • :: آمار مطالب
    • کل مطالب : 112
    • کل نظرات : 12
    • :: آمار کاربران
    • افراد آنلاين : 1
    • تعداد اعضا : 50
    • :: آمار بازديد
    • بازديد امروز : 72
    • بازديد ديروز : 238
    • بازديد کننده امروز : 16
    • بازديد کننده ديروز : 21
    • گوگل امروز : 7
    • گوگل ديروز: 5
    • بازديد هفته : 355
    • بازديد ماه : 1,890
    • بازديد سال : 8,115
    • بازديد کلي : 55,650
    • :: اطلاعات شما
    • آي پي : 54.198.103.13
    • مرورگر :
    • سيستم عامل :

    اعلانات وب مستر

    ارتباط با امام زمان (عج)

    آیت الله بهجت

    كجا رفتند كسانی كه با صاحب الزمان ارتباط داشتند؟ ما خود را بیچاره كرده ‎ایم كه قطع ارتباط نموده ‎ایم و گویا هیچ نداریم. آیا آن ها از ما فقیرتر بودند؟ اگر بفرمائید به آن حضرت دسترسی نداریم؟ جواب شما این است كه چرا به انجام واجبات و ترك محرّمات ملتزم نیستید، و او به همین از ما راضی است زیرا پرهیزگارترین مردم كسی است كه از كارهای حرام بپرهیزد. ترك واجبات و ارتكاب محرّمات، حجاب و نقاب دیدار ما از آن حضرت است.(1)

     

    سیره عملی بزرگان در ارتباط و انس با امام زمان (عج)

    علّامه سید مهدی بحرالعلوم(ره): این بزرگوار یكی از مشتاقان و ارادتمندان حقیقی حضرت ولی عصر(ع) بوده ‎اند، كه پیوسته متوسّل به آن حضرت می شدند.

    ایشان در زمان تحصیل با میرزای قمی (ره) همدرس بودند و مرحوم میرزا می گوید: چون استعدادش زیاد نبود من غالباً درس ها را برای ایشان تقریر می كردم. بعد از اینكه من به ایران آمدم و چندسالی گذشت بار دیگر به زیارت عتبات عالیات موفّق شدم. در این زمان سید بحرالعلوم اشتهار علمی زیادی پیدا كرده بود و وقتی با ایشان ملاقات كردم، ایشان را دریای موّاجی از علم دیدم. وقتی سّر قضیه را از ایشان جویا شدم، در خلوت اینگونه برایم تعریف كردند:

    «شبی به مسجد كوفه رفته بودم، دیدم آقایم حضرت ولی عصر(ع) مشغول عبادت است ایستادم و سلام كردم. جوابم را مرحمت فرمودند و دستور دادند پیش بروم. من كمی جلو رفتم ولی ادب كردم و جلوتر نرفتم. فرمودند: جلوتر بیا، پس چند قدمی جلوتر رفتم باز هم فرمودند: جلوتر بیا. و من نزدیك شدم تا آنكه او آغوش مهر گشود و مرا در بغل گرفت و به سینه مباركش چسبانید. در آن هنگام آنچه را خداوند متعال می خواست كه به قلب و سینه من سرازیر شود، سرازیر شد.»[2]

    البته در موارد دیگری نیز عنایات حضرت (ع) شامل حال ایشان گردیده و موفق به زیارت حضرت شده ‎اند، كه ما به ذكر همین مورد اكتفاء می كنیم.[3]

     

    صدوق

    شیخ صدوق(ره):

    شیخ طوسی و دیگران روایت كرده ‎اند كه: علی بن بابویه (ره) كه پدر شیخ صدوق (ره) و از علماء بود، عریضه ای خدمت حضرت ولی عصر (عج) نوشت و در آن از حضرت خواهش كرده بود كه دعا كنند خداوند فرزندی به ایشان عطا نماید. و این عریضه را توسط حسین بن روح (ره) ـ نائب خاص حضرت ـ خدمت آن وجود مقدس فرستاد. جواب آن را حضرت اینگونه مرقوم فرمودند: «برای تو دعا كردیم و خداوند به زودی دو فرزند نیكو كرامت فرماید». خداوند دو فرزند به نامهای «محمّد و حسین» به ایشان عنایت كرد كه«محمّد» معروف به شیخ صدوق و صاحب كتابهای بسیاری از جمله «من لا یحضره الفقیه» است. و «حسین» نیز بسیاری از فضلاء و محدثین از نسل ایشان بوجود آمده ‎اند. و شیخ صدوق پیوسته افتخار می كرد كه من به دعای حضرت مهدی (عج) متولد شده ‎ام.[4]

     

    وضعیت‏حوزه‏های علمیه در زمان فقیه محقق مقدس اردبیلی(1)

    مرحوم مقدس اردبیلی(ره):

    سید میر علّام تفرشی از شاگردان ایشان می گوید: شبی در تاریكی استادم را دیدم كه به سمت حرم امیرمؤمنان (ع) آمدند در به روی ایشان باز شد، داخل رفتند و صدای مكالمه ‎ای را می شنیدم. بعد دوباره در باز شد بیرون آمدند و به سمت مسجد كوفه رفتند. من نیز ایشان را دنبال كردم.در آنجا نیز وارد محراب امیرالمومنین(ع) شدند و من صدای مكالمة مبهمی را شنیدم. در برگشت به سمت نجف ایشان متوجه من شدند. من ایشان را به امیرمؤمنان(ع) قسم دادم كه قضیه امشب چه بود. ایشان بعد از اینكه از من قول گرفت: این قضیه را تا آخر عمرشان برای كسی نگویم، فرمودند: بعضی مسائل مشكل برایم پیش آمده بود كه در حّل آنها متحیّر بودم. از این رو متوسّل به امیر مؤمنان شدم، ایشان مرا به فرزندشان حضرت مهدی (ع) كه امام زمان ماست ارجاع دادند و فرمودند: ایشان در مسجد كوفه ‎اند. به آنجا آمدم سؤال ها را جواب گرفتم و اكنون به نجف بر می گردم.[5]

     

    میرزای شیرازی

    آیة الله میرزای شیرازی (ره):

    در زمانی كه استعمار انگلیس امتیاز انحصاری كشت و فروش توتون و تنباكو را در ایران بدست گرفت و قصد نفوذ و استعمار كشور را داشت، علماء در صدد مقابله بر آمدند. آیة الله سید محمد فشاركی نزد استادشان میرزای شیرازی بزرگ آمده و طی صحبت صریحی از ایشان می خواهند، بر علیه استعمار انگلیس قیام كرده و موضع شدیدی اتّخاذ نماید. حضرت آیة الله العظمی میرزای شیرازی نظری به ایشان افكنده می فرماید: «مدّتهاست كه در فكر آن بودم ودر این مدّت، جهات مختلف این فتوی را بررسی كردم تا اینكه دیروز به نتیجة نهائی رسیدم و امروز به سرداب مقدّس رفتم تا از مولایم امام زمان (ع) اجازة حكم بگیرم و آقا نیز اجازه فرمودند و قبل از آمدن شما حكم را نوشتم». و اینگونه بود كه ایشان حكم الهی خود را به این مضمون صادر كردند.«الیوم استعمال توتون و تنباكو بأیّ نحوكان، در حكم محاربة با امام زمان ـ سلام الله علیه ـ است.»وطومار استعمار را در كشور ایران با عنایت حضرت ولی عصر (عج) در آن زمان در هم پیچیدند.[6]

     

    سید ابوالحسن اصفهانی

     

    آیة الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی(ره): آیة الله بهجت (حفظه الله) فرمودند: «آقا سید ابوالحسن اصفهانی(ره) برای یكی از علماء سنّی مجلس فاتحه اقامه كرد. شخصی به ایشان اعتراض می‎كند كه چرا از سهم امام (ع) اینگونه مجالس را برگذار می كنید. ایشان به شخص معترض ورقة سبزی را نشان داده بود كه بنابر نقل، به خطّ و امضای حضرت غایب ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) بود و ایشان هم یقین كرده بود كه ورقه از جانب حضرت است كه به مرحوم سید اجازه داده بود كه: «سهم امام را در آنچه موجب اعتلای مذهب حق است صرف نماید.»[7]

     

     

     

    آیت اللہ العظمی مرعشی نجفی

    حضرت آیة الله العظمی مرعشی نجفی (ره):

    بنابر آنچه در زندگینامة معظّم‎له ذكر شده، ایشان سه مرتبه موفق به تشرّف به خدمت حضرت شدند، كه ما در اینجا یك مورد را به طور اختصار ذكر می كنیم: «در ایّام تحصیل علوم دینی و فقه اهل بیت (ع) در نجف اشرف شوق زیاد جهت دیدار جمال مولایمان بقیة‎الله الاعظم (عج) داشتم. با خود عهد كردم كه چهل شب چهار‎شنبه پیاده به مسجد سهله بروم؛ به این نیّت كه جمال آقا صاحب الامر (علیه السلام) را زیارت و به این فوز بزرگ نائل شوم. تا 35 یا 36 شب چهارشنبه ادامه دادم، تصادفاً این شب، رفتنم از نجف به تأخیر افتاد و هوا ابری و بارانی بود. نزدیك مسجد سهله خندقی بود. هنگامی كه به آنجا رسیدم بر اثر تاریكی شب وحشت و ترس وجودِ مرا فرا گرفت... ناگهان صدای پائی از دنبال سر شنیدم كه بیشتر ترسیدم. برگشتم به عقب، سیّد عربی را با لباس اهل بادیه دیدم. نزدیك آمد و با صدای فصیح گفت: «ای سید، سلام علیكم» ترس و وحشت به كلی از وجودم رفت و تعجب آور بود كه در این تاریكی ایشان چگونه متوجّه سیادت من شد. به هر حال سخن گفته و می رفتیم. از من سؤال كرد: قصد كجا داری؟گفتم مسجد سهله. گفت: به چه جهت؟ گفتم: به قصد تشّرف زیارت ولی عصر (ع) مقداری كه رفتیم به مسجد زیدبن صوحان رسیدیم، داخل شده و نماز خواندیم و بعد از دعائی كه سیّد خواند كه كأن دیوار و سنگها با او دعا می خواندند انقلاب عجیبی در خودم احساس كردم كه از وصف آن عاجزم. بعد سیّد فرمود: تو گرسنه‎ ای و سه قرص نان و سه خیار سبز تازه در سفره داشت كه باهم خوردیم و من به این معنی منتقل نشدم كه در وسط زمستان خیار تازه از كجا آمده سپس داخل مسجد سهله شده ایشان اعمال مقامات را انجام دادند ومن هم تبعیت كردم و نماز مغرب و عشاء را هم به ایشان اقتدا نمودم... بعد به ایشان گفتم: چای و قهوه و یا دخانیات میل دارید؟ فرمودند: اینها از فضول زندگی است و ما از این فضولات دوریم»... بعد صحبتهائی بین آن بزرگوار و آقای مرعشی رّد و بدل می شود و آقا سفارشاتی به ایشان می كنند از جمله تأكید بر خواندن زیارت عاشوراء و قرائت قرآن. سپس آقای مرعشی به جهت حاجتی از مسجد بیرون رفته و به ذهنشان خطور میكند كه این بزرگوار كیستند؟ برمی گردد و دیگر آقارا نمی بیند و یقین می كند كه حجةبن ‎الحسن المهدی (ع) بوده ‎اند.»[8]

    یكی دیگر از تشرفات ایشان در سامرّاء[9] در سرداب مقدّس بعد از اینكه چند شب در آنجا بیتوته كرده و به حضرت متوسل می شوند، رخ می دهد و تشرف دیگر در مسیر رفتن به امامزاده سید محمد (ع) حاصل می گردد.[10]

     

    آیت الله سید علی قاضی طباطبایی

    حضرت آیة الله قاضی(ره):

    آقا سیّد هاشم حدّاد فرموده اند: «حضرت آقا ]آیة الله قاضی[ خیلی در گفتارشان و در قیام و قعودشان و به طور كلی در مواقع تغییر از حالتی به حالت دیگر خصوص كلمة «یا صاحب الزمان» را بر زبان جاری می‎كردند. یك روز یك نفر از ایشان پرسید: آیا شما خدمت حضرت ولیّ عصر ارواحنافداه مشرّف شده ‎اید؟

    فرمودند: كور است هر چشمی كه صبح از خواب بیدار شود ودر اوّلین نظر نگاهش به امام زمان (عج)نیفتد.»[11]

    ادأب و عادت ایشان در تربیت شاگردان بر این بوده كه در ابتدا احادیث مربوط به غیبت و ظهور ولی عصر (عج) را برای آنها تدریس می ‎فرمودند.[12]

    مرحوم علامه طباطبائی نقل كرده ‎اند كه: «مرحوم قاضی می‎فرمود، در روایت است وقتی حضرت قائم ظهور می‎كند و یاران ایشان گِرد او جمع می شوند حضرت به آنها مطلبی می گوید كه همه گرد عالم متفرّق می شوند و چون دارای طّی ‎الارض هستند همه جا را تفحص كرده، درمی یابند كه غیر از ایشان كسی دارای ولایت مطلقة الهیه نیست، به مكه بر می گردند و با ایشان بیعت میكنند. آنگاه ایشان فرمودند: آن كلمه ای راكه حضرت به یاران خویش می گوید و متفرق می شوند من می‎دانم كه چیست.» و این سخن بلندی است كه مرحوم قاضی (ره) فرمودند.[13]

     

    توسّل به حضرت مهدی (عج)جهت شهریة طلاب: بارها پیش آمده، كه وجوهات به جهت شهریة طلاب به دست مراجع نرسیده وآن بزرگواران و یا نمایندة آنها با توسّل به محضر ولی عصر (ع) به طور معجزه آسا، پول مورد نیاز را دریافت كرده ‎اند. از جمله اینكه موقعی چند ماه شهریة طلاب نمی‎رسد و پولی در اختیار حاج شیخ عبدالكریم حائری (ره) نبوده و متوسّل به ولی عصر (عج) می شوند بعد از ظهری، آقای گلپایگانی در خواب می شنوند كه منادی ندا می كند: به آشیخ عبدالكریم ‎بگویند كه از گریه ‎های امام زمان (ع) وجوه متوجه قم شد. بعد كه به حاج شیخ میگویند، ایشان می فرماید: یك نفر آمده و تقبّل كرده هرماه شهریة طلاب را بدهد.[14] در قضیة دیگر حضرت آیة الله گلپایگانی فرموده بودند: در زمان حاج شیخ عبدالكریم ، طلبه‎ ها از مقسّم شهریة ایشان آشیخ محمّد تقی بافقی درخواست عبای زمستانی می كنند. او با حاج شیخ در میان می گذارد، حاج شیخ می فرماید: از كجا بیاورم. بالاخره آقای بافقی می گوید من به جمكران می روم و از امام زمان می‎گیرم. شب جمعه‎ ای به جمكران رفته متوسّل به حضرت می‎شوند و فردا خدمت حاج شیخ آمده می‎گوید: آقا وعده دادند چهارصد عبا به تعداد طلاب مرحمت نمایند. و روز شنبه یكی از تجاّر چهار‎صد عبا می‎آورد و بین طلاب تقسیم می‎گردد.[15]

     

    حضرت آیت الله سید رضا بهاءالدینی

    حضرت آیة الله العظمی بهاءالدینی (ره):

    حجةالاسلام حیدری كاشانی در كتاب سیری در آفاق اینگونه نقل كرده ‎اند: «آنچه خود از دو لب مبارك حضرت آیة الله بهاءالدینی(ره) شنیدم، این بود كه فرمودند: ‌مدّت شصت سال بود كه ما آرزوی زیارت حضرت را داشتیم یك روز در حال نقاهت و كسالت در این اطاق خوابیده بودم یك مرتبه آقا از در اطاق دیگر وارد شد.سلام محكمی به من كرد آن‎چنان سلامی كه در مدت شصت سال كسی چنین سلامی به ما نكرده بود . و آن قدر گیج شدیم كه نفهمیدیم جواب سلام را دادیم یا نه. آقا تبسّمی كرد و احوالپرسی و از آن در خارج شد.»[16]

    یكی دیگر از شاگردان ایشان می گوید: «‌مدّتی بود آقا در قنوت نماز‎ها تغییر رویه داده و به جای دعاهای مرسوم، دعای فرج حضرت ولی عصر (عج) «اللّهم كن لولیّك الحجة بن الحسن(ع)...» را می خواندند . وقتی در فرصت مناسبی علت را از ایشان جویا شدیم، فرمودند: «‌حضرت پیغام دادند در قنوت به‎ من دعا كنید.» [17]

    این بود چند نمونه از ارتباط سربازان حضرت ولی عصر (عج) با مولای خویش و توجه و عنایت آن وجود مقدّس به عاشقان حقیقی خود، به امید اینكه ما نیز مورد عنایات و توجهات خاص آن حضرت قرار بگیریم ان شاء الله.

     

    نویسنده: مهدی رحیمی با تلخیص

    تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان


    پی نوشت ها:

    [1] در محضر آیت الله العظمی بهجت (حفظه الله) ـ ص361 ، محمد حسین رخشاد؛ مؤسسه فرهنگی سماء

    [2] . نجم الثاقب ـ ص473 (باتلخیص)، میرزا حسین نوری (ره)، انتشارات آستان مقدس صاحب الزمان (عج)

    [3] . همان/ صفحات 474 /478

    [4] . عنایات حضرت مهدی (ع) به علماء و طلاب ، ص263 ، محمد رضا باقی اصفهانی

    [5] . نجم الثاقب (همان) ص454

    [6] . عنایت حضرت مهدی (ع) به علماء و طلاب ـ ص48

    [7] . در محضر آیة الله العظمی بهجت(حفظه الله) ـ ص281

    [8] . شیفتگان حضرت مهدی (عج) ـ ج 1 ـ ص 130، احمد قاضی زاهدی گلپایگانی، نشر حاذق /قم /ششم /آذر 1376

    [9] . همان / ص139

    [10] همان /ص135

    [11] . اسوة عارفان: (گفته ها و ناگفته ها دربارة مرحوم قاضی(ره)) ص109 ـ صادق حسن زاده، محمودطیار مراغی

    [12] . همان ص172

    [13] . مهر تابان ـ ص226 ـ علامه سید حسین حسینی طهرانی – انتشارات باقرالعلوم / اول / دورة علوم و معارف اسلام (بی تا)

    [14] . شیفتگان حضرت مهدی (عج) ج1 ـ ص125

    [15] . همان ص223

    [16] . سیری در آفاق ـ(زندگینامة حضرت آیة الله العظمی بهاالدینی (ره)) ـ ص375ـ حسین حیدری كاشانی

    [17] . حاج آقا رضا بهاء الدینی، آیت بصیرت / ص107 ، سید حسن شفیعی، چاپ قدس، اول / 1375

     

    آخرین ارسالی های انجمن

    ملاقات با امام زمان

    جلد سوم

    سيد حسن ابطحى

     

    ملاقات با امام زمان

    سيد حسن ابطحى

    - ۳ -


    ملاقات با امام زمان (04)

     

    در بين اهالى مشهد از آقاى حاج شيخ اسماعيل نمازى که در مشهد ساکن اند قصّه اى معروف است که جمعى از اهالى مشهد آن را نقل مى کنند ومن در پى آن بودم که قضيّه را تحقيق کنم واز خود ايشان بشنوم تا آنکه در جلسه اى که در مدينه طيّبه با جمعى از علماء من جمله آية اللّه اراکى تشکيل شده بود از معظّم له شنيدم که مى فرمود:

     

    در يکى از سالها که من جمعى از اهالى مشهد را به عنوان حمله دار ورئيس؟ کاروان به زيارت بيت اللّه الحرام مى بردم ودر آن زمان از راه نجف اشرف که از بيابانهاى بى آب وعلف وپر از شن عبور مى کرد مى رفتيم، جادّه آسفالته ويا حتّى جادّه اى که شن ريزى شده باشد نبود وفقط عدّه اى راه بلد مى توانستند از علائم مخصوص، راه را پيدا کنند وحتما بايد آب وبنزين کافى همراه داشته باشند تا در راه نمانند.

     

    ما از نظر آب وبنزين وماشين وضع مان مرتّب وخوب بود، حتّى دو نفر راننده داشتيم، مسافرين نان وغذاى کافى برداشته بودند وما راه خود را در پيش گرفته بوديم ومى رفتيم.

     

    يکى از دو راننده آدم با تقوائى نبود اتّفاقا آن روز نزديک غروب وسط بيابان او پشت فرمان نشسته بود. ما به او گفتيم:

     

    شب نزديک است همين جا مى مانيم صبح با خيال راحت حرکت مى کنيم. او به ما اعتنائى نکرد وبه راه خود ادامه داد، تا آنکه شب شد، پس از مدّتى که به راه خود ادامه داد ناگهان ايستاد وگفت:

     

    ديگر راه معلوم نيست ما همه پياده شديم وشب را در همانجا مانديم، صبح که از خواب برخاستيم ديديم به کلى راه کور شده وحتّى باد، شنهائى را در جاى طاير ماشين ما ريخته که معلوم نيست ما از کجا آمده ايم.

     

    من به مسافرين گفتم:

     

    سوار شويد وبه راننده گفتم:

     

    حدود ده فرسخ به طرف مشرق وده فرسخ به طرف مغرب وده فرسخ به طرف جنوب وده فرسخ به طرف شمال مى رويم تا راه را پيدا کنيم. راننده قبول کرد ودر آن بيابان بى آب وعلف تا شب کارمان همين بود، ولى راه را پيدا نکرديم، باز شب در همانجا بيتوته کرديم ولى من خيلى پريشان بودم. روز دوّم به همين ترتيب تا شب هر چه کرديم اثرى از راه ديده نشد وضمنا بنزين ما هم تمام شد وحدود غروب آفتاب بود که ديگر ماشين ما ايستاد وبنزين نداشتيم، آب هم جيره بندى شده بود وديگر نزديک بود تمام شود، آن شب درِ خانه خدا زياد عجز وناله کرديم، صبح همه ما تن به مرگ داده بوديم، زيرا ديگر نه آب داشتيم ونه بنزين ونه راه را مى دانستيم من به مسافرين گفتم:

     

    بيائيد نذر کنيم که اگر خدا ما را از اين بيابان نجات بدهد وقتى به وطن رسيديم، هرچه داريم در راه خدا بدهيم، همه قبول کردند وخود را به دست تقدير سپرديم، حدود ساعت نه صبح بود، ديدم هوا نزديک است گرم شود وقطعا با نداشتن آب جمعى از ما مى ميرند لذا من فوق العاده مضطرب شده بودم، از جا حرکت کردم وقدرى از مسافرين فاصله گرفتم. اتّفاقا در محلّى شنها انباشته شده بود ومانند تپّه اى به وجود آمده بود، من پشت آن تپّه رفتم وبا اشک وآه فرياد مى زدم:

     

    يا اَبا صالِحَ المَهدى اَدْرِکْنى - يا صاحِبَ الزَّمانْ اَدْرِکْنى - يا حُجَّةَ بْنَ الْحَسَنِ الْعَسْکَرى اَدْرِکْنى سرم پائين بود، قطرات اشکم به روى زمين مى ريخت، ناگهان احساس؟ کردم صداى پائى به من نزديک مى شود، سرم را بالا کردم مرد عربى را ديدم، که مهار قطار شترهائى را گرفته ومى خواهد عبور کند، صدا زدم که آقا ما در اين جا گم شده ايم، ما را به راه برسان.

     

    آن عرب شترها را خواباند، نزد من آمد سلام کرد، من جواب گفتم:

     

    اسم مرا برد وگفت:

     

    شيخ اسماعيل نگران نباش، بيا تا من راه را به شما نشان بدهم مرا به آن طرف تپه بُرد وگفت:

     

    به بين از اين طرف مى رويد به دو کوه مى رسيد، وقتى از ميان آن دو کوه عبور کرديد، به طرف دست راست مستقيم مى رويد، حدود غروب آفتاب به راه خواهيد رسيد.

     

    گفتم:

     

    باز ما راه را گم مى کنيم وضمنا قرآن را از جيبم درآوردم وگفتم:

     

    شما را به اين قرآن قسم مى دهم ما را خودتان به راه برسانيد.

     

    (حالا توجّه ندارم که او شترهايش را خوابانده واين طورى که مى گويد:

     

    حدود ده ساعت راه تا جادّه هست!!) زياد اصرار کردم واو را مرتّب قسم مى دادم، او گفت:

     

    بسيار خوب همه سوار شوند وبه آن راننده اى که تقواى بيشترى داشت، گفت:

     

    تو پشت فرمان بنشين، خودش هم پهلوى راننده نشست ومن هم پهلوى او نشستم، يعنى جلو ماشين سه صندلى داشت يکى مال راننده بود ودو صندلى ديگر را هم ما نشستيم، حالا يا از بس که ما خوشحال شده بوديم ويا تصرّفى در فکر ما شده بود که هيچ کدام از ما حتى راننده ومسافرين توجّه نداشتند که بنزين ماشين ما در شب قبل تمام شده بود.

     

    يکى دو ساعت راه را پيموديم ناگهان به راننده دستور داد که نگهدار، ظهر است نماز بخوانيم وبعد حرکت کنيم.

     

    همه پياده شديم در همان نزديکى چشمه آبى بود خودش وضو گرفت، ما هم وضو گرفتيم واز آن آب خورديم او رفت در کنارى مشغول نماز شد وبه من گفت:

     

    تو هم با مسافرين نماز بخوان وقتى نمازمان تمام شد وسروصورتى شستيم فرمود:

     

    سوار شويد که راه زيادى در پيش داريم. همه سوار شديم همانطور که قبلا گفته بود به دو کوه رسيديم از ميان آنها عبور کرديم بعد به راننده فرمود:

     

    به طرف دست راست حرکت کن تا آنکه حدود غروب آفتابى بود، که به جادّه اصلى رسيديم، در بين راه فارسى با ما حرف مى زد، احوال علماء مشهد را از من مى پرسيد، بعضى از آنها را تعريف مى کرد ومى فرمود فلانى آينده خوبى دارد.

     

    در بين راه به ايشان گفتم:

     

    ما نذر کرده ايم که اگر نجات پيدا کنيم همه اموالمان را در راه خدا انفاق کنيم.

     

    فرمود:

     

    عمل به اين نذر لازم نيست.

     

    بالاخره وقتى به جاده رسيديم، همه خوشحال از ماشين پياده شديم ومن مسافرين را جمع کردم وگفتم هر چه پول داريد بدهيد تا به اين مرد عرب بدهيم چون خيلى زحمت کشيده است شترهايش را در بيابان رها کرده وبا ما آمده است.

     

    ناگهان مسافرين وخود من از خواب غفلت بيدار شديم ومسافرين گفتند:

     

    راستى اين مرد کيست وچگونه برمى گردد؟! ديگرى گفت:

     

    شترهايش را در بيابان به که سپرد؟! سومى گفت:

     

    ماشين ما که بنزين نداشت اين همه راه يک صبح تا غروب چگونه بدون بنزين آمده ايم؟ خلاصه همه سراسيمه به طرف آن مرد عرب دويديم، ولى اثرى از او نبود، او ديگر رفته بود، ما را به فراق خود مبتلا کرده بود، دانستيم که يک روز در خدمت امام زمان (عليه السّلام) بوده ايم ولى او را نشناخته ايم! اين قضيّه به ما مى گويد:

     

    که يکى از نشانه هاى امام مهدى (عليه السّلام) اين است که تمام امور تکوينى در دست با کفايت آن حضرت است او هر زمان وهر جا که مصلحت بداند خود را به متوسّلينش نشان مى دهد وبه فرياد آنها مى رسد ولى:

     

    گر گدا کاهل بود تقصير صاحب خانه چيست؟ فداى آن محبّت ولطف وکرمش گرديم.

    ملاقات با امام زمان (05)

     

    مرحوم پدرم، آقاى حاج سيد رضاى ابطحى رضوان الله تعالى عليه براى من نقل مى کرد:

     

    علّت آنکه در مشهد دعاء ندبه مرسوم شد که خوانده شود اين بود که:

     

    يکى از تجّار اصفهان که مورد وثوق من وجمعى از علماء بود، نقل مى کرد:

     

    من در منزل، اطاق بزرگى را به عنوان حسينيّه اختصاص داده ام واکثرا در آنجا روضه خوانى مى کنم. شبى در خواب ديدم، که من از منزل خارج شده ام وبه طرف بازار مى روم، ولى جمعى از علماء اصفهان به طرف منزل ما مى آيند! وقتى به من رسيدند گفتند:

     

    فلانى کجا مى روى؟ مگر نمى دانى منزلت روضه است. گفتم:

     

    نه منزل ما روضه نيست. گفتند:

     

    چرا منزلت روضه است وما هم به آنجا مى رويم وحضرت بقيّة اللّه (عليه السّلام) هم آنجا تشريف دارند، من فورا با عجله خواستم به طرف منزل بروم آنها به من گفتند:

     

    با ادب وارد منزل شو، من ماءدّبانه وارد شدم، ديدم جمعى از علماء در حسينيّه نشسته ودر صدر مجلس هم حضرت ولى عصر (عليه السّلام) نشسته اند. وقتى به قيافه آن حضرت دقيق شدم ديدم، مثل آنکه ايشان را در جائى ديده ام. لذا از آن حضرت سؤال کردم که آقا من شما را کجا ديده ام فرمود:

     

    همين امسال در مکّه در آن نيمه شب در مسجدالحرام، وقتى آمدى نزد من ولباسهايت را نزد من گذاشتى ومن به تو گفتم:

     

    مفاتيح را زير لباسهايت بگذار.

     

    تاجر اصفهانى مى گفت:

     

    همين طور بود يک شب در مکّه خواب از سرم پريده بود، با خود گفتم:

     

    چه بهتر که به مسجدالحرام مشرّف شوم ودر آنجا بيتوته کنم ومشغول عبادت بشوم، لذا وارد مسجد الحرام شدم، به اطراف نگاه مى کردم، که کسى را پيدا کنم لباسهايم را نزد او بگذارم وبروم وضو بگيرم، ديدم آقائى در گوشه اى نشسته اند، خدمتش مشرّف شدم ولباسهايم را نزد او گذاشتم مى خواستم مفاتيحم را روى لباسهايم بگذارم فرمود:

     

    مفاتيح را زير لباسهايت بگذار ومن طبق دستور ايشان عمل کردم ومفاتيح را زير لباسهايم گذاشتم ورفتم ووضو گرفتم وبرگشتم وتا صبح در خدمتش ودر کنارش مشغول عبادت بودم ولى در تمام اين مدّت حتّى احتمال هم ندادم، که او امام عصر روحى فداه باشد.

     

    به هر حال در خواب از آقا سؤال کردم:

     

    فرج شما کى خواهد بود؟ فرمود:

     

    نزديک است به شيعيان ما بگوئيد دعاى ندبه را روزهاى جمعه بخوانند.

     

    اين ملاقات به ما مى گويد:

     

    آن حضرت دوست دارد که دوستانش لا اقل روزهاى جمعه گرد يکديگر بنشينند، زانوهاى غم را در بغل بگيرند واشک از ديدگان بريزند وهمه با هم بگويند:

     

    اَين بقيّة اللّه....

     

    بگويند:

     

    اَين الطّالب بدم المقتول بکربلاء.

     

    بگويند:

     

    بابى انت وامّى ونفسى لک الوقاء والحمى.

     

    بگويند:

     

    هل اليک يابن احمد سبيل فتلقى.

     

    بگويند:

     

    متى ترانا ونراک وقد نشرت لواء النّصر ترى اترانا نحفّ بک وانت تأمّ الملأ وقد ملئت الارض عدلا....

    ملاقات با امام زمان (06)

     

    اين قضيّه به فرموده مرحوم مجلسى در بحار وحاجى نورى در نجم الثّاقب در نجف اشرف معروف ومشهور است.

     

    ومرحوم مجلسى فرموده است:

     

    اين قضيّه را شخصى که مورد وثوق من است به من گفت:

     

    خانه کهنه قديمى که الا ن من در آن سکونت دارم مال مردى از اهل خير وصلاح بود که او را حسين مدلّل مى گفتند.

     

    او نزديک صحن حضرت امير المؤمنين (عليه السّلام) در محلّى که آن را ساباط حسين مدلّل مى گفتند:

     

    زندگى مى کرد او داراى عيال وفرزندانى بود، واو مبتلا شده بود به کسالت فلج ومدّتها بود که قدرت بر قيام وحرکت از رختخواب را نداشت وحتّى براى رفع حاجت اهل وعيالش به او کمک مى کردند وچون مرضش طولانى شده بود اهل وعيالش به فقر وتنگدستى مبتلا گرديده بودند.

     

    در نيمه شبى در سال 720 وقتى زن وفرزندش بيدار شدند ديدند که از خانه وبام خانه نور عجيبى ساطع است. اين نور به قدرى فوق العادّه است که چشم را خيره مى کند.

     

    آنها از حسين مدلّل پرسيدند:

     

    اين نور چيست؟ وچه خبر است؟! گفت:

     

    الا ن حضرت بقيّة اللّه ارواحنا فداه نزد من تشريف داشتند وبه من فرمودند:

     

    اى حسين! از جا برخيز.

     

    عرض کردم:

     

    اى سيّد ومولايم، من را مى بينيد که نمى توانم برخيزم، من فلجم! حضرت دست مرا گرفتند وبلندم کردند من فورا حالم خوب شد وصحيح وسالم گرديدم.

     

    وبه من فرمودند:

     

    اين ساباط راه من است که من از اين راه به حرم جدّم امير المؤمنين (عليه السّلام) مى روم، درِ آن را هر شب ببنديد. عرض کردم:

     

    شنيدم واطاعت مى کنم.

     

    سپس حضرت بقيّة اللّه (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) برخاستند واز همانجا به زيارت حرم حضرت على بن ابيطالب (عليه السّلام) رفتند واين نور اثر قدم مبارک آن حضرت است.

     

    مرحوم حاجى نورى مى گويد:

     

    اين ساباط تا به حال مشهور به ساباط حسين مدلّل است ومردم براى آن ساباط نذرها مى کنند وبه برکت حضرت حجّة بن الحسن (عليه السّلام) به حوائج خود مى رسند.(8)

     

    ناگفته پيدا است؛ که خداى تعالى حضرت ولى عصر ارواحنا فداه را تنها براى آنکه فلجى را شفا بدهند در کره زمين نگه نداشته، بلکه آن حضرت را براى حفظ دين وتشکيل حکومت واحد جهانى مهيّا فرموده است، ولى به خاطر آنکه مردم دنيا ويا ل اقل مسلمانان جهان ايمانشان کامل شود ومتوجّه آن وجود مقدّس گردند وموجوديّت آن حضرت را در همه جا معتقد شوند گاهى دست به اين گونه معجزات مى زنند ومريضهائى را شفا مى دهند.

     

    جان ومال وپدر ومادر وهر چه داريم به قربانش باد.

    ملاقات با امام زمان (07)

     

    مرحوم حاجى نورى در کتاب نجم الثّاقب از عالم جليل آخوندملاّ زين العابدين سلماسى شاگرد اهل سرّسيّد بحر العلوم نقل مى کند که فرمود:

     

    در خدمت سيّد بحر العلوم به حرم مطهر عسکريّين (عليهم السّلام) در سامرا مشرّف شديم وما چند نفر بوديم، که با او نماز مى خوانديم، در رکعت دوّم بعد از تشهد که مى خواست براى رکعت سوّم برخيزد حالتى به او دست داد که توقّفى نمود وبعد از چند لحظه برخاست.

     

    بعد از نماز در حالى که همه ما تعجّب کرده بوديم ونمى دانستيم چرا آن عالم بزرگ در وسط نماز توقّف کرده وکسى از ما جرات نداشت که از او سؤال کند.

     

    وقتى به منزل آن بزرگوار برگشتيم وسر سفره نشستيم يکى از سادات به من اشاره کرد که علّت آن توقّف را سؤال کنم؟ گفتم:

     

    تو از من به آن جناب نزديکترى.

     

    سيّد بحر العلوم (رضوان اللّه تعالى عليه) متوجّه ما شد وفرمود:

     

    با هم چه مى گوئيد؟ من که از همه رويم به آن جناب بازتر بود. گفتم:

     

    اين سيّد مى خواهد بداند، سرّ آن توقّف در حال نماز چه بوده است؟ فرمود:

     

    من وقتى در حال نماز بودم ديدم، حضرت بقيّة اللّه ارواحنا فداه براى زيارت پدر بزرگوارش وارد حرم مطهّر شد من از مشاهده جمال مقدّسش مبهوت شدم ولذا آن حالت که مشاهده نموديد به من دست داد ومن به ايشان نگاه مى کردم تا آنکه آن حضرت از حرم بيرون رفتند.

    ملاقات با امام زمان (08)

     

    مرحوم حاجى نورى در کتاب نجم الثّاقب وعلاّمه اربلى در کتاب کشف الغمّه نقل کرده اند که در نزد جمعى از ثقات وشيعيان در بلاد حلّه اين قضيّه معروف است که:

     

    مردى به نام اسماعيل بن حسن هرقلى اهل قريه اى از اطراف حلّه به نام هرقل بود، وى نقل کرده که:

     

    در جوانى روى ران چپ من غدّه اى بيرون آمده بود، که هر سال فصل بهار مى ترکيد وچرک وخون زيادى از آن مى ريخت واين کسالت مرا از همه کار باز داشته بود.

     

    يک سال که فشار وناراحتيم بيشتر شده بود، به حلّه آمدم وخدمت جناب سيّد بن طاووس رسيدم واز مرض وکسالتم به ايشان شکايت کردم، آن سيّد بزرگوار تمام اطبّاء وجرّاحان حلّه را جمع کرده وشوراى پزشکى تشکيل داده آنها بالاتّفاق گفتند:

     

    اين غدّه در جائى بيرون آمده، که اگر عمل شود اسماعيل به احتمال قوى مى ميرد ولذا ما جرات نمى کنيم او را عمل کنيم.

     

    جناب سيّد بن طاووس به من فرمود:

     

    قصد دارم در اين نزديکى به بغداد بروم تو هم با ما بيا تا تو را به اطبّاء آنجا هم نشان بدهم، شايد آنها بتوانند تو را معالجه بکنند.

     

    من اطاعت کردم وپس از چند روز در خدمتش به بغداد رفتم.

     

    جناب سيّد بن طاووس اطبّاء وجرّاحان بغداد را هم با نفوذى که داشت جمع کرد وکسالت مرا به آنها گفت، آنها هم شوراى پزشکى تشکيل دادند ومرا دقيقا معاينه کردند وبالاخره نظر پزشکان حلّه را تاءييد نمودند واز معالجه من خوددارى کردند! من خيلى دلگير شدم، متاءسّف بودم که بايد تا آخر عمر با اين درد ومرض؟ که زندگيم را سياه کرده، بسوزم وبسازم.

     

    جناب سيّد بن طاووس به گمان آنکه من براى نماز واعمال عباديم متأثّرم به من فرمود:

     

    خداى تعالى نماز تو را با اين نجاست که تو به آن آلوده اى قبول مى کند واگر به اين درد صبر کنى خدا به تو اجر مى دهد وتو متوسّل به ائمّه اطهار وحضرت بقيّة اللّه (عليهم السّلام) بشو تا آنها به تو شفا عنايت کنند.

     

    من گفتم:

     

    پس اگر اين طور است به سامراء مى روم وپناهنده به ائمّه اطهار (عليهم السّلام) مى شوم ورفع کسالتم را از حضرت بقيّة اللّه ارواحنا فداه مى خواهم.

     

    لذا وسائل سفر مهيّا کردم وبه طرف سامراء رفتم وچون به آن مکان شريف رسيدم، اوّل به زيارت حرم مطهّر حضرت امام هادى وحضرت امام عسکرى (عليهما السّلام) مشرّف شدم وبعد به سرداب مطهّر حضرت ولى عصر ارواحنا فداه رفتم وشب را در آنجا ماندم وبه درگاه خداى تعالى بسيار ناليدم وبه حضرت صاحب الامر (عليه السّلام) استغاثه کردم. صبح به طرف دجله.(9)

     

    رفتم خود را در کنار دجله شستشو کردم، غسل زيارت نمودم وظرفى را پر از آب کردم وبرخاستم که به طرف حرم مطهّر ائمّه اطهار (عليهم السّلام) براى زيارت بروم. امّا هنوز در خارج شهر بودم که چهار نفر اسب سوار را ديدم، که به طرف من مى آيند وچون در اطراف سامراء جمعى از سادات واشراف خانه داشتند، گمان کردم که اين چهار نفر از آنها هستند.

     

    من کنارى رفتم، تا آنها عبور کنند ولى وقتى به من رسيدند ديدم دو جوان که به خود شمشير بسته اند وتازه محاسنشان روئيده بود وديگرى پيرمردى بسيار تميز ونيزه اى در دست داشت وچهارمى مردى بود که شمشير حمايل کرده وتحت الحنک انداخته ونيزه اى به دست گرفته بود با هم نزديک من آمدند، آن دو جوان در طرف چپ اين شخص ايستادند وپيرمرد، در طرف راست او ايستاد وآن مرد نيزه به دست وسط راه، در حالتى که سرنيزه را به زمين گذاشته بود ايستاد وبه من سلام کردند، من جواب دادم، آن شخص به من فرمود:

     

    فردا از اينجا مى روى؟! عرض کردم:

     

    بله.

     

    فرمود:

     

    پيش بيا تا زخمت را ببينم.

     

    من در دلم گفتم:

     

    اينها که اهل باديه هستند از نجاست پرهيزى ندارند، من هم تازه غسل کرده ام ولباسهايم هنوز تر است، اگر دستشان را به لباس من نمى زدند بهتر بود.

     

    به هر حال من هنوز در اين فکر بودم، که آن شخص خم شد ومرا به طرف خود کشيد ودستش را به آن زخم گذاشت وفشار داد که احساس درد کردم.

     

    سپس دستش را برداشت وبر روى زين مانند اوّل نشست، آن پيرمرد به من گفت:

     

    اَفْلَحْتَ يا اِسْماعيل يعنى:

     

    اى اسماعيل رستگار شدى! من گفتم:

     

    شما رستگاريد، در ضمن تعجّب کردم که آنها اسم مرا از کجا مى دانند! باز همان پيرمرد گفت:

     

    رستگار وخلاص شدى اين امام زمان است؟! من با شنيدن اين جمله! دويدم وران مقدّسش ورکابش را بوسيدم وعقب آنها دويدم.

     

    به من فرمود:

     

    برگرد.

     

    گفتم:

     

    از شما هرگز جدا نمى شوم.

     

    باز به من فرمود:

     

    برگرد مصلحت تو در برگشتن است.

     

    گفتم:

     

    من هرگز از شما جدا نمى شوم.

     

    آن پيرمرد گفت:

     

    اى اسماعيل شرم نمى کنى امام زمانت دوبار به تو فرمودند:

     

    برگرد وتو اطاعت نکردى!! من ايستادم، آنها چند قدم از من دور شدند، حضرت بقيّة اللّه ارواحنا فداه ايستاد ورو به من کرد وفرمود:

     

    وقتى به بغداد رسيدى مستنصر خليفه عبّاسى تو را مى طلبد وبه تو عطائى مى دهد، از او قبول نکن وبه فرزندم، رضى.(10)

     

    بگو که نامه اى به على بن عوض درباره تو بنويسد ومن به او سفارش مى کنم، که هر چه بخواهى به تو بدهد.

     

    من همانجا ايستادم وسخنان آن حضرت را گوش دادم، آنها بعد از اين کلمات حرکت کردند ورفتند واز نظرم غائب شدند.

     

    امّا ديگر نمى توانستم از کثرت غم فراق آن حضرت به طرف سامراء بروم همانجا نشستم، گريه مى کردم واز دورى آن حضرت اشک مى ريختم.

     

    بالاخره پس از ساعتى حرکت کردم وبه سامراء رفتم، جمعى از اهل شهر که مرا ديدند گفتند:

     

    چرا حالت متغيّر است؟! با کسى دعوا کرده اى؟ گفتم:

     

    نه ولى شما بگوئيد که اين اسب سواران که بودند؟ گفتند:

     

    ممکن است از سادات وبزرگان اين منطقه باشند.

     

    گفتم:

     

    نه آنها از بزرگان اين منطقه نبودند يکى از آنها حضرت صاحب الامر (عليه السّلام) بود!! گفتند:

     

    کدام يکى از آنها؟ من آن حضرت را معرّفى کردم! گفتند:

     

    زخمت را به او نشان دادى؟ گفتم:

     

    بلى او خودش آن را فشار داد ودرد هم گرفت.

     

    آنها ران مرا باز کردند، اثرى از آن زخم نبود من خودم هم تعجّب کردم وبه شکّ افتادم وگفتم:

     

    شايد پاى ديگرم زخم بوده، لذا پاى ديگرم را باز کردم باز هم اثرى نبود!! مردم که متوجّه شدند، که من به برکت حضرت بقيّة اللّه (عليه السّلام) شفا يافته ام. دور من جمع شدند وپيراهنم را پاره کردند واگر جمعى مرا از دست مردم خلاص نمى کردند زير دست وپاى مردم از بين مى رفتم.

     

    اين جنجال وسر وصدا به گوش ناظر بين النهرين رسيد او آمد وماجرا را با جميع خصوصيّات سؤال کرد ورفت ومنظورش اين بود که ماجرا را به بغداد بنويسد.

     

    بالاخره من شب در آنجا ماندم وصبح جمعى از دوستان مرا مشايعت کردند ومن به طرف شهر بغداد حرکت کردم ورفتم.

     

    روز بعد به بغداد رسيدم، ديدم جمعيّت زيادى سر پل بغداد جمع شده اند وهر که از راه مى رسد اسم وخصوصيّاتش را سؤال مى کنند ومنتظر کسى هستند. وچون مرا ديدند ونام مرا سؤال کردند ومرا شناختند به سر من هجوم آوردند لباسى را که تازه پوشيده بودم پاره کردند وبردند ونزديک بود مرا هلاک کنند که سيّد رضى الدّين بن طاووس با جمعى رسيدند ومردم را دور کردند ومرا نجات دادند، بعدها معلوم شد که ناظر بين النهرين جريان را به بغداد نوشته واو مردم را خبر کرده است.

     

    سيّد رضى الدّين بن طاووس به من گفت:

     

    آن مردى که مى گويند شفا يافته توئى؟! گفتم:

     

    بلى از اسب پياده شد پاى مرا باز کرد ودقيق آن را نگاه کرد وچون قبلا هم زخم را ديده بود وحالا اثرى از آن نمى ديد گريه زيادى کرد وغش؟ کرد وبيهوش افتاد! وقتى که به حال آمد به من گفت:

     

    وزير خليفه قبل از آمدن تو مرا طلبيده وگفته که از سامراء کسى مى آيد، که خدا به وسيله حضرت بقيّة اللّه (عليه السّلام) او را شفا داده واو با تو آشنا است زود خبرش را براى من بياور.

     

    بالاخره مرا نزد وزير که از اهل قم بود برد وبه وزير گفت:

     

    اين مرد از دوستان برادر من است. وزير رو به من کرد وگفت:

     

    قصّه ات را نقل کن، من قصّه ام را از اوّل تا به آخر براى او نقل کردم. وزير اطبّائى را که قبلا مرا ديده بودند جمع کرد وبه آنها گفت:

     

    شما اين مرد را ديده ايد ومى شناسيد؟ همه گفتند:

     

    بلى او مبتلا به زخمى است که در رانش مى باشد. وزير به آنها گفت:

     

    علاج او چيست؟ همه آنها گفتند:

     

    علاج او منحصرا در عمل کردن پاى او است واگر آن را جرّاحى کنند مشکل است اسماعيل زنده بماند.

     

    وزير پرسيد:

     

    بر فرض که جرّاحى شود وزنده بماند چقدر مدّت لازم دارد که جاى آن خوب شود؟ گفتند:

     

    لا اقل دو ماه مدّت لازم است، که جاى آن زخم خوب شود ولى جاى آن سفيد وبدون آنکه موئى از آنجا بيرون آيد باقى مى ماند.

     

    وزير از آنها پرسيد:

     

    شما چند روز است که زخم او را ديده ايد؟ گفتند:

     

    ده روز قبل او را معاينه کرده ايم.

     

    وزير گفت:

     

    نزديک بيائيد. وران مرا برهنه کرد وبه آنها نشان داد اطبّاء تعجّب کردند، يکى از آنها مسيحى بود گفت:

     

    به خدا قسم اين معجزه حضرت مسيح است.

     

    بالاخره اين خبر به گوش خليفه رسيد. او وزير را طلبيد ودستور داد که مرا نزد او ببرد وزير مرا نزد خليفه مستنصر باللّه برد واو به من گفت:

     

    که جريانت را نقل کن.

     

    من جريان را براى او نقل کردم به خادمش دستور داد کيسه پولى را که هزار دينار در آن بود به من بدهد.

     

    من قبول نکردم.

     

    خليفه گفت:

     

    از که مى ترسى؟ گفتم:

     

    از آنکه مرا شفا داده زيرا خود آن حضرت به من فرموده است که از مستنصر چيزى قبول نکن. خليفه بسيار مکدّر شد وگريه کرد.(11)

     

    اين بود جريان اسماعيل هرقلى که در کتب متعدّده اى نقل شده است.

     

    در اين قضيّه چند نکته قابل توجّه وجود دارد:

     

    اوّل آنکه انسان وقتى متوسّل به امام عصر روحى له الفداء بشود آن آقا به او توجّه مى فرمايند وخودشان به سراغ او مى آيند.

     

    دوّم آنکه انسان در هر حال بايد مطيع وفرمانبردار امام زمانش باشد.

     

    سوّم آنکه انسان نبايد دست به طرف اموال کسانى که از راه ظلم وستم واعمال قدرت پول به دست آورده اند دراز کند واز آنها هديه اى بگيرد.

     

    چهارم آنکه سيّد بن طاووس را آن حضرت فرزند خود دانسته اند.

     

    برچسب ها

    ارسال نظر

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی

    نظرات ارسال شده

    ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید:

    تبلیغات Down

    جایگاه تبلیغات دوستان
    رایگان

    تبلیغات Right

    جایگاه تبلیغات دوستان
    رایگان

    تقویم

    دانشنامه مهدویت

    رفقاء

    عنواني براي ياران حضرت مهدي (عج) است که از کوفه خود را هنگام ظهور حضرت قائم (عج) به مکّه رسانده و با آن حضرت بيعت مي کنند و همچون پاره هاي ابر پاييزي به سوي مکّه روانه مي شوند.با توجّه به اينکه 50 نفر از 313 نفر، اهل کوفه هستند و با توجّه به معني رفق و رفاقت که نشانگر صفا و صميميّت و پيوند محکم آنهاست به ويژگي ديگر ياران مخلص، حضرت مهدي (عج) پي مي بريم.

    دریافت کد دانشنامه مهدویت

    آمار وب گذر

    درباره ما

    ☼بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ☼ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

    پیوندهای روزانه

  • ROZBLOG (142)
  • نظرسنجی

    کدام قسمت وب تقویت شود؟